signs

دلنوشته ها

داستان عجیب "سلینجر"
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٠
 

داستان عجیب "سلینجر"

تازگی کتاب «شانزدهم هپ ورث، سال 1942» سلینجر را خوندم. موضوع کتاب کماکان خانواده عجیب «گلس» هاست و کل کتاب (94 صفحه) متن نامه ای از "سیمور گلس" از اردوی "سایمون هپ ورث "در ایالت «مین» خطاب به خانواده اش است،البته غیر از صفحه نخست کتاب که در آن "بادی گلس" (برادر کوچکتر سیمور) که اکنون 46 ساله و نویسنده است،توضیح می دهد این نامه را که برادرش زمانی که 7 ساله بوده نوشته ،مادرش (بسی گلس) با پست سفارشی اخیراً برای او فرستاده و همین 4 ساعت پیش تازه آن را دریافت کرده است.

او حالا می خواهد کل این نامه برادرش را (که در 31 سالگی خودکشی کرد) "ویرگول به ویرگول" بطور دقیق تایپ کند.

نکته جالب برای من این بود که حدود یک سوم آخر کتاب(یا بهتر بگویم این نامه) لیست کتاب هایی است (به همراه توضیحاتی _بعضاً طولانی_دربراه هرکدام از آنها) که از پدر و مادرش می خواهد از مسئول کتابخانه عمومی نیویورک که آنها را می شناسد، امانت بگیرد و برایشان با پست بفرستد.

صرفنظر از تعداد این کتابها که چندین کارتن می شود، تنوع شگفت انگیز آنها به شدت ذهن را مشغول می کند. بنحویکه تنها برخی از نویسندگانی که در این لیست جای دارند عبارتند از:

تولستوی،پروست،جان بانین(نویسنده سده 17 انگلیسی)،پورتر اسمیت(با کتاب داروگری چینی)،گوته، آناتول فرانس،برادران چنگ(از متفکران مکتب نو کنفوسیوسی سده 11 چین)،مونتنی (فیلسوف و مقاله نویس فرانسوی سده 16) و...

اما آنچه عجیب و تفکر برانگیز است نه این طیف(پیوستار) شگفت انگیز آدمها بلکه این نکته است که این کتابها را یک بچه 7 ساله برای خودش و(عمدتاً) برادر 5 ساله اش درخواست می کند.با اینکه سلینجر در طول متن بارها به نبوغ این دو برادر و همچنین تناسخ (زندگی های پیشین این دو برادر) اشاره کرده اما باز این مسئله برای من بسیار عجیب و غیر قابل فهم است.

 


 
 
راز سایه و دبی فورد
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٠
 

راز سایه و دبی فورد

کتاب "راز سایه" ،دبی فورد،ترجمه:فرناز فرود،انتشارات حمیدا،چاپ هشتم،1392:

"...آموزگار کاراته ام به من آموخت که برخی اوقات بهترین راه خروج از وضعیت نامطلوب ،تسلیم است.برای نمونه اگر حریف بازوی مرا بگیرد،به جای منقبض شدن و عقب کشیدن،باید یک قدم به جلو بردارم و بازویم را کاملاً رها کنم.وقتی خودم را عقب می کشم،واکنش طبیعی حریف این است که مرا محکم تر بگیرد.بنابراین برای رها شدن از دست حریف،ابتدا باید تسلیم او شوم.هنگامی که بدنم را آسوده و رها می کنم ،مچ حریف خود به خود باز می شود و به من این فرصت را می دهد که از چنگ او خلاص شوم ..." صفحه 63

 


 
 
قاعده رمان نویسی از دید میلان کوندرا
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٠
 

قاعده رمان نویسی از دید میلان کوندرا

"هویت" ، میلان کوندرا ، ترجمه:پرویز همایون پور ، نشر گفتار ، چاپ دوم ، پاییز 1377 ، پیشگفتار مترجم:

"... هر رمان نویس باید از دو فرمان اطاعت کند: نخست ، فقط آن چیزی را بگوید که تا کنون نگفته است ، دوم آنکه همواره در جست و جوی شکل و قالبی نو باشد... با این همه جست و جوی چیزی نو  حد و حدودی دارد و اگر رمان نویس  بخواهد از حد و حدود خویشتن خویش فراتر رود ،اصالت خود را از دست می دهد... چند مضمون وجودی ، ذهن او را در سراسر زندگیش فرا می گیرد و حتی دلیل و علت نوشتن را برایش به وجود می آورد...اگر کافکا را مجبور می کردند درباره عشق های مترنیخ ، یا زشتیهای جنگ ، رمان بنویسد ، همچون شاگرد کوچک تنبلی ناکام می ماند..." صفحه 4 (مصاحبه کوندرا با مجله نوول ابسرواتور ، پانزدهم ژانویه 1988 )


 
 
حسرت های بی پایان
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٠
 

حسرت های بی پایان

یه چیزایی تو زندگی هست(دست کم تو اینجای دنیا)که هرگز تموم نمیشه و از بین نمیره مثل: "حسرت". که تقریباً تو همه عمرمون با ماست و عین یه موریانه سمج با یه روند کند اما همیشگی داره روح ما را آروم آروم می خوره و نابود می کنه.هیچ راهی همواسه مقابله با اون نداریم. البته نه اینکه راه نباشه،هست.ما دنبالش نمیریم .درنتیجه مثل یه زندانی تو چارچوب دیوارهای انواع و اقسام حسرت گیر افتادیم.حسرت روزهای حروم شده به قهر و کینه و سوء تفاهم های پایان ناپذیر ، حسرت آرزوهای رویا شده ، حسرت عمر رفته و حسرت پندهای نشنیده همچون این بیت معروف که می گوید: عزیزان قدر یکدیگر بدانید / اجل سنگ است و آدم همچو شیشه
واقعاً چقدر از ما مصداق این شعریم؟ چقدر از ما حسرت روزها و عزیزانی را می خوریم که دیگر برنمی گردد و داغ این حسرت تا ابد بر دلمان می ماند ، چقدر از ما کمرمون لحظه به لحظه بیشتر زیر بار سنگین  "ای کاش" هایی داره خم میشه که هیچ جوری رهایی ازش نداریم.
کاش جوری زندگی می کردیم که واژه های: کاش و حسرت و ... تا ابد از ذهنمان پاک می شد. کاش.


 
 
معرفی کتاب
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۳۱
 

دیوانه بازی کریستین بوبن

دیوانه بازی از: کریستین بوبن ، ترجمه" پرویز شهدی ، نشر چشمه ، چاپ هفتم                  
"...می دانی افسردگی یعنی چه؟تا حالا کسوف دیده ای؟خوب این هم مثل آن است:ماه جلو قلب می آید و قلب دیگر نوری از خودش نمی پراکند.روز روشن تبدیل به شب تاریک می شود.افسردگی هم ملایم است و هم ظلمانی..." صفحه 12 

 "...شادمانی و خوشبختی در یک نت تنها نهفته نیست ، شادمانی آن چیزی است که در دو نتی که با هم تلاقی می کنند وجود دارد.بدبختی وقتی است که نت عوضی نواخته می شود ، چون نت شما با نت همسفرتان درهم نمی آمیزد.خطرناک ترین جداییها میان مردم در همین نکته نهفته است نه در جایی دیگر:در ضرب آهنگ ها." صفحه 28
        
"...کوتاهترین فاصله ها،فاصله های عبور نشدنی است..."صفحه 82
"...آنچه آدم نسبت به چیزی احساس می کند،خیلی ناراحت کننده تر از خود آن است..." صفحه 97


 
 
داستانک
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۳۱
 

دل خوش ...

چهره اش شکسته بود و چین و چروک های زیادی داشت.اگر می خواستی بر مبنای ظاهرش قضاوت کنی،سنش خیلی بالا می زد اما معلوم بود اینجوری نیست، 40 یا 45 ، حداکثر.چون دل خوشی داشت و شاد بود.واسه خودش یکی از اون آهنگهای ریتمی قدیمی را می خوند و تا کمر تو سطل زباله شهرداری برای پیدا کردن ظرف های پلاستیکی.

                                                                 


 
 
نان ها و آدمها
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۳۱
 

نان ها و آدم ها

خیلی وقت بود تو صف نونوایی منتظر بودم و مشغول مطالعه. اما حالا دیگه تقریبا به اول صف رسیده بودم.شاطر از نفر اولی پرسید: چی می خوای خانم؟ گفت: سه تا یه رو، خشک هم بشه.بعدی: 4 تا دورو پر کنجد، بعدی:دو تا بزرگ سبزیجات، بعدی:5 تا یه رو، بعدی و بعدی و بعدی
یاد بچگیام افتادم، وقتی که با مادربزرگم می رفتیم نونوایی و دو مدل نون بیشتر نداشتیم، ساده و خاشخاشی. مثل همه چیزای دیگه که همین طور ساده بود و بی تنوع. دو تا کانال تلویزیونی بیشتر نداشتیم،دو تا مجله ورزشی بیشتر نداشتیم و... آدمها هم ساده تر بودند و قابل فهم تر.
اما حالا آدم ها خیلی فرق کردند مثل نونها و مثل همه چیزای دیگر این زمونه. پر از رنگ، اما نه طبیعی. جوری که دیگه اصلا نمیشه فهمید چی راسته، چی دروغه، چی جعلیه و چی واقعی
دنیا شده جنگلی از رنگ و نقاب

                      


 
 
مثل یه شهاب
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٢
 

مثل یه شهاب

برخی آدمها بی هوا و مثل یه شهاب یهو میان.تو زندگیت و یه جوری مثل بابانوئل که میاد با کلی هدیه،میان با یه عالمه هدیه اما نه ازون هدیه‌های بابا نوئلی بلکه هدیه ای متفاوت به نام معنی، معنی هایی نو و تازه ،بعد یه روزی همونجوری که اومدن مثل شهاب و بی خبر و یهویی همینطوری هم میرن مثل شهاب،یهویی و تو میمانی با کلی چراهای بی پاسخ، معنی هایی گنگ و پرانتزی وسط داستان زندگیت که نمیدونی باهاش چکار کنی


 
 
چرا
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱
 

چرا؟

گاهی اوقات که آسمون دلت سرشار از تاریکیه و هیچ امیدی به حتی کوچکترین روزنه ای از نور نداری یه ستاره ای یهو پیداش میشه که آسمون دلتو دوباره روشن میکنه و روز بروزم.نورش بیشتر.میشه اما یه روزی میبینی یهو اون ستاره غیبش زده همونطور.که یهو بی.هیچ خبری آمده بود چرا؟ پرسشی که هیچگاه پاسخشو پیدا نمیکنی


 
 
خیام نیشابوری
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۳٠
 

قدر زر ما را بیگانه می داند!

"...تندیس خیام در بسیاری از مراکز فرهنگی و دانشگاه های معتبر جهان از جمله:وین، مادرید،بخارست،کاراکاس و فلورانس نصب شده است.همچنین در سال 1980 سیارکی به اسم او نامگذاری شد و همچنین یکی از حفره های کره ماه هم به نام او ثبت گردید." (روزنامه جام جم 28 اردیبهشت 94 صفحه 5)

ما برای چنین نابغه بزرگی چه کرده ایم؟!


 
 
← صفحه بعد