تولد غم
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥  

تولد غم

امروز وبلاگ من وارد دهمین سال فعالیت خود می شود در حالیکه اولین وبلاگ در کشور ما 16 شهریور 80 کار خود را آغاز کرد.اما نه این تولد و نه هیچ چیز دیگری در این روزها نشانی از شادی برای من ندارد.روزگاری برای آدمها از ایمان،مبارزه،امید و نور می گفتم اما حالا در آستانه آغازین سالهای دهه پنجم زندگی ام(که به قول روان شناسان زمان تول و بلوغ دوم در مردان است)همه چیز برایم طعمی از تلخی و حسی از پوچی دارد.



 
مرگ
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤  

مرگ

تا همین چند ماه پیش اصلاً به مرگ فکر نمی کردم چون خیلی از آن می ترسیدم اما از پس از فوت مادرم خیلی به آن می اندیشم(گرچه هنوز هم ازش می ترسم اما نه به اندازه سابق)بنحویکه تقریباً روزی نیست که به آن فکر نکنم.در این مدت کتابهای زیادی هم در همین زمینه و جهان پس از مرگ خوانده ام و پرسشهای زیادی برایم بوجود آمده  که شدیداً ذهنم را به خود مشغول کرده است از جمله اینکه:

گاهی که در خیابان زن زیبایی را که آرایش و لباس تحریک کننده ای هم دارد می بینم با خودم فکر می کنم اگر الآن من مرده و روح بودم این زن را چگونه می دیدم؟آیا اصلاً در نظرم جلوه ای داشت؟یا سایر لذتهای زمینی همچون:پول،تفریحات گوناگون در هر زمینه ای،قدرت و...در نظرم چه جلوه ای داشت؟و تمام اینها در مقایسه با لذتهای بهشتی(یا حتی لذتهای عالم برزخ)چه جایگاهی دارد؟آیا این مقایسه اصلاً درست است و قیاس فیل و فنجان نیست؟می گویند:"آنچه نپاید دلبستگی را نشاید."یعنی به نظر من عالم برزخ دست کم از زمان فوت حضرت آدم و حوا آغاز شده است و هنوز پس از هزاران سال تمام نشده و تا روز قیامت هم که معلوم نیست کی باشد ادامه خواهد داشت در صورتیکه عمر زمینی در این دوره و زمانه حدود 60،70 سال است پس اگر به آن دنیا و بهشت و جهنم ایمان داشته باشیم آیا می ارزد لذت بی پایان اخروی را فدای لذت کوتاه و گذرای این دنیا بکنیم؟اگر این حرف درست باشد(که منطقاً باید درست باشد)آیا عقل نمی گوید که هرچه بیشتر دست از این زندگی کوتاه دنیوی بشوییم و به فکر جهان بی پایان آخرت باشیم به صرفه تر است؟از سوی دیگر تعریف گناه چیست؟آیا عمل به تنهایی (بدون داشتن نیت بد)می تواند گناه باشد؟مثلاً اگر  بدون هیچ نیت و احساس شهوانی با زنی دست بدهی یا با خانمی از بستگانت روبوسی کنی گناه کردی؟و یا برعکس اگر نیت بدی داشته باشی اما نتوانی آن را عملی کنی مرتکب گناه شده ای؟گروهی ممکن است این هر دو را گناه بدانند و گروهی دیگر نه.کدام  درست است؟چگونه می توان فهمید؟آیا جهنم مسلمانان و مسیحیان متفاوت است؟و اگر اینگونه است آیا آنها بخاطر خوردن شراب و نداشتن حجاب مجازات نمی شوند و ما می شویم؟جای افرادی مانند: "استیو جابز"یا امثال او که خدمات بسیاری به بشریت کرده و در عین حال ممکن است گناهانی هم داشته باشد(که با معیارهای دین ما شاید خیلی هم بزرگ باشد)در جهنم است یا بهشت؟آیا همه آن چیزهایی که درباره عذابها و وحشت شب اول قبر یا فشار قبر برای گناهکاران می گویند درست است؟مثلاً اینکه پیامبر وقتی دخترش حضرت رقیه(س) توسط عثمان شهید شد از خدا خواست که دخترش را به او ببخشد و فشار قبر به او نرسد.اگر تنها 5 درصد هم احتمال بدهیم که این حرفها درست باشد عقل می گوید که در این دنیا باید چگونه زندگی کنیم؟

آیا جهان دیگر آن چیزی است که در امثال کتاب"در آغوش نور"(بتی جین ایدی)آمده یا چیزی که در کتابهای مذهبی ما از آن سخن رانده شده  است؟



 
اشک شوق
ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧  

اشک شوق

فکر نمی کردم به این زودیها باز چیزی در اینجا بنویسم،نه اینکه نخواهم.دیگر شوری برای نوشتن نداشتم(شاید بهتر باشد بگویم اصلاً دیگر هیچ شور و شوقی برای هیچ کاری در من زنده نمانده است).ضربه روحی از دست دادن عزیزترین موجود دنیا و بزرگترین تکیه گاه زندگیم  چنان سنگین بود که فکر نمی کنم  به این زودیها بتوانم از زیر بار این آوار وحشتناک کمر راست کنم .اما یک اتفاق مهم دوباره انگیزه نوشتن را برای لحظه ای در من بیدار کرد.

الآن 5 سال است که من دیگر دانشگاه درس نمی دهم اما چند روز پیش که روز معلم بود خیلی از بچه هایم از اول صبح به من یا زنگ زدند یا پیامک دادند.کسانی که شاید یک سال بود ازشان خبری نداشتم، کسانی که 7 سال پیش شاگردم بودند،کسانی که نمره خوبی از من نگرفته بودند و... باور نمی کردم در زمانه ای که عصر فراموشیهاست پس از چندین سال هنوز اینگونه در یاد انسانهایی مانده باشم.از اینرو بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد اما این بار دیگر نه از فشار غم و درد بلکه از سر شوق و شادی. چون بزرگترین آرزو و هدف من در زندگی همیشه این بوده که جوری زندگی کنم که روزی که به دنیای دیگر رفتم اسمم مثل جسمم زیر خاک نرود،فراموش نشوم و نامم به نیکی در یاد و قلب دیگران باقی بماند.  



 
مادر
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٦  

مادر

سالگرد تولدم شد تلخترین روز زندگی ام.مادرم دیگر تبدیل شد به یک نشانی:

قطعه:... ردیف:... شماره:...



 
نشانه ها(3)
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧  

نشانه ها(3): عصر عاشورا

چند سال پیش خواب دیدم که عصر عاشوراست  و روز محشر . هوای ابری گرفته و دلگیر مثل بعداز ظهرای روز جمعه. به اهل محل گفته بودند که یه قسمتی جلوی حسینیه جمع بشوند و سپس جلوی مسجد محل.  اسم مسجد محل ما مسجد صاحب الزمان عج هستش همه مردم محل جمع بودن همه مردم غمزده بودن انگار یه غم بزرگی توی چهره مردم بود همه جا رنگ طوسی بود   یک  دستگاه  بزرگ سبز رنگ شبیه  مخازن ... نمیدونم تا حالا ندیدم تو بیداری و  توی اون یه مایع خیلی داغ بود و میگفتند که قیر هست و پیشنماز مسجد مسئول این کار بود یک کاغذی دست ایشون بود که اسامی 17 نفر توی اون نوشته شده بود و به ترتیب شروع به خواندن اسمها کرد همه اسمها اسم مرد بودن نفر آخرو که خوند اسم یک زن بود آنهم اسم من . نمیدونستم که منم جزء اونا هستم آری ..نفر آخر لیست اسم من بود معصومه محمدی .. یدفه دیدم تو خونه هستم  واز پنجره آشپزخونه بیرونو میدیدم جرات اینکه بیرون برم نداشتم  از ترس آبروم.. نمیدونم چه گناهی کرده بودم که سزاش این بود انقدر گریه کردم.. ضجه زدم.. و انقدر ناله کردم .. هیچ کس تو خونه نبود که منو دلداری بده ..یادمه با دوتا دستام میزدم  تو صورتم میگفتم  خاک بر سرم چرا من مگه من چکار کردم .. از هیبت اون دستگاه خیلی ترسیده بودم باورم نمیشد که منم باید توی اون دستگاه ببرن. یه جوری بود که میدیدم بیرونو دونفرو بردن داخل دستگاه  وسوخته و جزغاله بیرون اومدن.نشسته بودم و به دیوار تکیه داده بودم همینجور که داشتم گریه میکردم یه چیزی یادم اومد..خدایا من که اینهمه نماز اول وقت خوندم ..خدایا من که تاصدای اذانو میشنیدم میومدم به سمت تو خدایا یعنی همه اونا بی اثر،خدایا من مستحق این مجازات نیستم خدایا پس فرق من با بقیه چیه ای خدا.. ای خدا.. یادمه که خدا رو قسم میدادم به ائمه.. زمان میگذشت و به اسم خودم نزدیک میشد . یکباره شنیدم  پیشنمازمون گفت امروز دیگه کافیه..   بقیه بخشیده شدن .. فکر کن من بخشیده شده بودم .. خدایا ..بارالهی..منو به چه بخشیدی به نماز اول وقتم..سجده کردم و خدارو شکر کردم از خواب پریدم . دیدم  چشمانم خیس اشکه..

معصومه محمدی مهر



 
نشانه ها(2)
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢  

 

این مطلب اولین نوشتاری است که در پاسخ به درخواست من برای ارسال تجربیات دیگران در زمینه "نشانه ها" به دستم رسیده است.شخصاً وقتی آن را خواندم تا مدتها نمی توانستم از بهت و شگفتی بیرون بیایم از چنین هدیه ای آسمانی!

 

نشانه ها(2)،هدیه الهی

خدا برای آدما نشونه میفرسته.اگر چشم بینا داشته باشیم افتادن برگ از درخت نشانه است .اما چشم من خیلی وقت بود نشانه ها رو نمیدید.چشمم جز مارک بولگاری و سواچ و اسپریت نمیدید.یک ماهی بود با چادر نمازم قهر بودم به خاطر چیزی که ازش خواسته بودم و ازم دریغ کرده بود.نمیدیدم دلش لک زده منو با چادر نماز سفیدم ببینه.نفهمیدم دلش چقدر برای وقتایی که دست نیاز به طرفش دراز میکردم تنگ شده.میخواست برگردم.شب تاسوعا بود.نمیدونم مردی که توی خواب دیدم فرشته مرگ بود یا نه؟با اون قد بلند و لباس سفید نورانی اومده بود روح خاکستری منو با خودش ببره.ازش فرصت خواستم.تو اون لحظه فقط به نمازهای قضا شده ام فکر میکردم.از اینکه چی به سرم میاد.فایده نداشت کار خودشو کرد.بی وزن شده بودم.سبک سبک.معلق بین زمین وآسمون.دلهره داشتم.صداشو شنیدم.مرد سفید پوش یا فرشته مرگ.گفت:خدا خیلی دوست داشته و میخواد بهت یه فرصت دوباره بده.ازخواب بیدار شدم با یه فرصت دوباره؟کسی تا حالا هدیه به این ارزشمندی از خدا گرفته؟من که گمان نمیکنم

 عاطفه سلیمانی



 
نشانه ها
ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٢  

نشانه ها

نه پیر بود نه جوان.در میانه های عمر به سر می برد اما چهره اش خیلی خسته و شکسته بود.صورت اصلاح نکرده،موهای آشفته،چشمهای گود رفته و شانه های افتاده، از غم و درد عظیمی در درونش حکایت می کرد.ساعت 10 دقیقه به 4 بود که به ترمینال بیهقی رسید.مسئول فروش بلیت گفت:"برای ساعت 4 ماشین داریم اما بلیت تموم شده باید بری پای اتوبوس اگر جا بود سوارت کنن."داخل اتوبوس جای خالی زیاد بود اما شاگرد راننده می گفت مسافرای رزروی میان و جا نداریم.

با اینکه اگر جا گیرش نمی آمد باید یک ساعت تا حرکت ماشین بعدی معطل می شد اما نمی دانست چرا اصلاً از این بابت نگران نبود.انگار یک صدایی در درونش می گفت:"اگر نتوانستی سوار شوی ناراخت نشو حتماً خواست خدا بوده پس حتماً خیری هم در آن هست."بالاخره هم همین شد و با اینکه تا آخرین لحظه ایستاد اما ماشین پر شد و هیچکس را سوار نکرد.تصمیم گرفت این زمان باقیمانده را به محل کار سابقش که روبروی ترمینال بود برود.دربدو ورود یکی از راننده های پیشین آنجا را دید که به اتاق نگهبانی دعوتش کرد.عجله ای نداشت اما ترجیح می داد زودتر به طبقه بالا برای دیدن همکاران قدیمش برود که همان راننده زنگ زد به آبدارخانه تا چایی بیاورند.آبدارچی پس از آوردن چاییها نشست و چیزی را به راننده داد.دقت که کرد دید جانماز کوچک مربع شکل زرشکی رنگ است که روی آن نوشته شده است:"یا حسین ابن علی علیه السلام". راننده همان موقع بی هیچ دلیلی جانماز را به او داد.با اینکه 2،3 بار تشکر کرد و خواست قبول نکند اما راننده خیلی اصرار می کرد.می گفت:"این جانمازو با مهرش مسافری از کربلا آورده و از صبح تا حالا این بنده خدا 2،3 بار خواست اونو به من بده که هی می گفتم حالا باشه ازت می گیرم اما مثل اینکه قسمت شما بود."

حیران شده بودگرچه اعتقادش به نشانه ها قویتر از آن بود که نتواند بفهمد این اتفاق "نشانه ای"است از طرف خدا و نه تنها یک تصادف ساده.

فردای همان روز اتفاق دیگری افتاد که این نشانه را تکمیل کرد.در اداره ای که کار می کرد پنج شنبه های هر هفته زیارت عاشورا می خواندند و پس از دعا هم صبحانه مختصری (در حد مثلاً نان و پنیر)به خرج اداره می دادند.صبح آن روز یکی از همکاران خانم به اتاق همه می رفت و از هر کس مایل بود نفری 1000 تومان می گرفت.چون آن پنج شنبه می خواستند آش درست کنند.

مطلبی که خواندید داستان نبود بلکه واقعیت و مربوط به زندگی خودم بود که هنوز یک هفته هم از آن نمی گذرد.اعتقاد من به"نشانه ها"از حدود 15 سال پیش آغاز شد که برای اولین بار کتاب"کیمیاگر"(پائولو کوئلیو) را خواندم.نام این وبلاگ را هم به همین دلیل،نشانه ها گذاشتم اما در تمام 8 سال گذشته ای که از راه اندازی این وبلاگ می گذرد هیچ مطلبی(دست کم بصورت مستقیم) در این باره ننوشته بودم.

نشانه ها به نظر من راههایی هستند برای رساندن پیام خدا به انسان که عالیترین شکل آن سخن گفتن او با برخی از پیامبرانش است.اما خدا با بندگان دیگرش هم حرف می زند.خواب یکی از این راههاست و راههای دیگری هم وجود دارد از جمله آنچه برای من اتفاق افتاد.می خواهم بعد از این بیشتر در این زمینه بنویسم و امیدوارم دیگرانی هم که تجربیاتی در این مقوله دارند مرا یاری کنند.    



 
شعر
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٧  

شعری از پابلو نرودا

می توانم امشب

شعرها بنویسم از همیشه غمگینتر

مثلا بنویسم:

چه شب پر ستاره ای

ستاره ها آبی اند و می لرزند

در دوردستها

باد شب می چرخد در آسمان ومی خواند

می توانم امشب

شعرها بنویسم از همیشه غمگینتر

دوستش داشتم.او هم گاهی

دوستم می داشت

در  چنین شبهایی

او در آغوشم بود

بوسه ها می زدم بر او

زیر آسمان بی پایان

دوستم داشت و من هم گاهی

دوستش داشتم

 چگونه می شد آن چشمهای آرام را دوست نداشت

می توانم امشب

شعرها بنویسم از همیشه غمگینتر

به خیای اینکه او با من نیست

احساس  اینکه از دست داده ام او را

شنیدن شب بی کرانه و بی او بی کرانه تر

وشعر می افتد روی روح

چنانکه روی علف. شبنم

چه باک

که عشقم نتوانست نگاهش دارد

شب پر ستاره است و او با من نیست

همه اش همین

کسی به دور دست می خواند.به  دور دست

دلم به از دست دادنش راضی نیست

نگاهم پی او می گردد

انگار که می خواهد او را به من آورد

دلم پی او می گردد

و او با من نیست

همان شب همیشگی که سفید می کند

همان درختان را

ما از آن زمان

دیگر نه همانیم

دوستش ندارم دیگر.مسلم است اما

 چه دوست داشتمش

صدایم پی باد می گردد

تا به گوش او برسد

آن دیگری.آن دیگری خواهد بود

چنانکه بود پیشتر از بوسه های من

صدای او.پیکر تابناک او

و آن چشمهای بی پایان

دوستش ندارم دیگر.مسلم است اما

شاید که دوستش دارم

چه کوتاهست عشق

چه درازست فراموشی

چون که در چنین شبهایی

او در آغوشم بود

دلم به از دست دادنش راضی نیست

اگر چه این آخرین رنجی است

که به من می دهد او

و این آخرین شعری

که می نویسم از برای او

                                                                  پابلو نرودا(ترجمه احمد شاملو)



 
استکانها
ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸  

استکانها

تو ظرفشویی تنها دو تا استکان مونده بود که کنار هم قرار گرفته بودند.یکی قرمز و کمر باریک و خوشگل و دیگری ساده و معمولی.دستی آمد و استکان معمولی را برداشت اما ناگهان دست باز شد و استکان افتاد و شکست.قطره ای از لبه استکان کمر باریک و قرمز آرام به پایین چکید.



 
حراج تاریخ ایران
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠  

تاریخ ایران به حراج می رسد!

خبر کوتاه است،شگفت زدگی ما اما بی پایان."مدیر کل امور موزه ها و اموال منقول فرهنگی_تاریخی سازمان میراث فرهنگی مقام مسئولی است که هفته گذشته از تنظیم دستور العمل مربوط به مرکز حراجی اشیای تاریخی_فرهنگی در جزیره کیش خبر داد.وی در ادامه از برگزاری نشستی با نماینده سازمان منطقه آزاد کیش خبر داد که در آن جلسه قرار شد برای راه اندازی این مرکز ،یک دستور العمل ویژه تنظیم شود."

این جملات کوتاه اما شوک آور سر آغاز گزارشی است که روز پنج شنبه 7 مرداد امسال در صفحه 7 روزنامه همشهری چاپ شده است.

در بخشهای دیگری از این گزارش آمده است:"اگر قرار به حراج اشیای عتیقه شبیه همان هایی که در بازار منوچهری دیده می شود،باشد بعید است چنین حراجی رونق بگیرد.این اشیا را به راحتی می توان در بازار یافت اما گویا قرار بر حراج آثاری با قدمت بیشتر و نایاب تر است."

شهرام زارع باستان شناس در این خصوص می گوید:"با شروع چنین حراجی راه برای اعراب حاشیه خلیج فارس باز می شود تا با ثروتی که دارند این اشیا را خریداری کرده و در موزه های ساختگی خود و به نام خودشان آنها را جای دهند و بزودی شاهد تسخیر تاریخ کشور توسط آنها خواهیم بود."

 متن این گزارش در لینک زیر آمده است.بخوانید تا بدانید چه فاجعه ای قرار است بر تاریخ این مملکت برود.آن هم بصورت کاملاً رسمی!

http://www.hamshahrionline.ir/news-112494.aspx



 
 
 

نام :
ایمیل :
سایت شما :
متن :