signs

دلنوشته ها
 
در حاشیه کشته شدن کودکان در برنامه خاله شادونه
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱  

قضاوت یک معلم تاریخ!

روزنامه"هفت صبح" چهارشنبه 27 اردیبهشت در ستون"سایت نگار" خود به بخشی از سخنان "خسرو معتضد" در خصوص ماجرای کشته شدن 3 کودک در برنامه خاله شادونه در خرمدره اشاره کرده بود  از جمله اینکه:"...تنها هنر او این است که صدایش را ریز و میو  میو کند و من هیچ هنر خاصی در ایشان ندیده ام...مگر زبان این خانم که می گوید...پس از پایان برنامه،این حادثه رخ داد لال بود که قبل از آنکه تشریفش را ببرد با همان شیرین زبانی و صدای نازک خود(گویا از فرصتی که تلویزیون در اختیارش گذاشته حسن استفاده می کند، تور ایرانگردی گذاشته...)که به نظر من بسیار بی مزه است...به بچه ها می گفت:"نازنینان من...یکی یکی از سالن خارج شوید." این کار را نکردند،چون عجله داشتند زودتر به گروه بپیوندند و حق و حقوق بابت شو و شیرین زبانی را مطالبه کنند.واقعاً که این پول لعنتی،چه ها که نمی کند."

وقتی این سخنان را می خواندم ناخوداگاه یاد فیلم"درباره الی..." اصغر فرهادی افتادم که نشان می داد جمعی از دانش آموختگان رشته حقوق چقدر راحت درباره همسفری که شناختی ازش ندارند،قضاوت می کنند.ابتدای فیلم او را گرم و مهربان و صمیمی می پندارند و پس از گم شدنش به همان راحتی او را مشکوک و عجیب و مسئله دار و...می دانند.همان زمان هم عده ای فرهادی را در این فیلم به سیاه نمایی متهم کردند اما وقتی پیرمرد مو سفید کرده ای که معلم است و آن هم معلم تاریخ،اینگونه شتابزده و از روی احساسات سخن می گوید و قضاوت می کند چگونه می توان فرهادی را به سیاه نمایی متهم کرد؟

جناب معتضد آیا اگر مسئولان سالن تنها یک در را برای خروج بچه ها باز کرده اند،آیا اگر 1000 نفر بیشتر از حداکثر ظرفیت سالن بلیت فروخته اند،خاله شادونه مقصر است؟! آیا وظیفه کنترل بچه ها هنگام خروج از سالن به عهده خاله شادونه بوده است؟! اصلاً فرض که در تمام این  موارد او مقصر باشد توهین و تمسخری که نسبت به ایشان لابلای واژه هایتان بود چه توجیهی دارد؟مگر نه این است که چه  در شرع و چه در قانون ما حرمت حتی محکوم هم واجب است چه رسد به کسی که حتی متهم هم نیست.

آقای معتضد اگر جوانی بخواهد شما را(که شکر خدا تلویزیون مثل خاله شادونه در شهرت شما هم تاثیر بسزایی داشته است)الگوی خود قرار دهد باید از این طرز فکر و سخنان شما چه چیزی یاد بگیرد؟!!

(این مطلب در سایت همشهری آنلاین هم به نشانی زیر منتشر شده است)

www.hamshahrionline.ir/news-171280.aspx



 
به مناسبت روز بزرگداشت فردوسی
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦  

روز فردوسی مبارک باد

دیروز روز بزرگداشت فردوسی بود.مردی که عمر خود را صرف کرد تا زبان و فرهنگ ایرانی را زنده نگهدارد و در نتیجه امروز پس از هزار سال که جسمش به زیر خاک رفته است نامش هنوز زنده مانده است.به این انگیزه یکی از  اشعار زیبا و تامل برانگیز او را در زیر آورده ام.راستی ما چگونه زندگی می کنیم؟آیا پس از مرگمان حتی به اندازه یک ساعت هم نام ما در خاطر کسی خواهد ماند؟!!

در این خاک زرخیز ایران زمین

نبودند جز مردمی پاک دین

ھمه دین شان مردی و داد بود

و ز آن،کشور آزاد و آباد  بود

چو مھر و وفا بود خود کیش شان

گنه بود  آزار کس  پیش شان

ھمه  بنده ناب  یزدان  پاک

ھمه دل پر از مھر این آب و خاک

بزرگی به مردی و فرھنگ بود

گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و ھوش ما

چه شد مھر میھن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان

کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خوار؟

خرد را  فکندیم این سان  زکار

به یزدان که این کشور آباد بود

ھمه،جای مردان آزاد  بود

در این کشور آزادگی ارز داشت

کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه  بود آنکه بودی دبیر

گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت

نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت

که ما را روان و خرد تیره گشت

از آن روز این خانه ویرانه شد

که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند

کشاورز  باید گدایی  کند

به یزدان که گر  ما خرد داشتیم

کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن

به از زندگی کردن  و زیستن

اگر  مایه زندگی  بندگی ست

دو صد بار مردن به از زندگی ست



 
حال شما خوب است؟!
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۳  

حال شما خوب است؟!

تو جشنواره فیلم فجر با یکی از همکاران قدیمی مطبوعاتی ام صحبت می کردم که می گفت:"یادته اون سالها(16،17 سال پیش) چقدر شاد بودیم و خنده هامون از ته دل.اما حالا انگار همه خنده ها مصنوعی شده." راست می گفت دقت که می کردم در همان سینمای برج میلاد می دیدم وقتی آدمها دور هم نشستند چقدر به ظاهر شاد و سرحالند اما وقتی همانها را تنها می دیدی به گوشه ای خیره شده و غرق تفکرات خود بودند.در خیابان،پارک، اداره و...هم همینطور است.انگار روح همه آدمها تار عنکبوت بسته عین خانه"خانم هاویشام" در فیلم"آرزوهای بزرگ".به قول سید علی صالحی:"حال همگی ما خوب است اما تو باور نکن" واقعاً چرا؟!



 
تولد غم
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥  

تولد غم

امروز وبلاگ من وارد دهمین سال فعالیت خود می شود در حالیکه اولین وبلاگ در کشور ما 16 شهریور 80 کار خود را آغاز کرد.اما نه این تولد و نه هیچ چیز دیگری در این روزها نشانی از شادی برای من ندارد.روزگاری برای آدمها از ایمان،مبارزه،امید و نور می گفتم اما حالا در آستانه آغازین سالهای دهه پنجم زندگی ام(که به قول روان شناسان زمان تول و بلوغ دوم در مردان است)همه چیز برایم طعمی از تلخی و حسی از پوچی دارد.



 
مرگ
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤  

مرگ

تا همین چند ماه پیش اصلاً به مرگ فکر نمی کردم چون خیلی از آن می ترسیدم اما از پس از فوت مادرم خیلی به آن می اندیشم(گرچه هنوز هم ازش می ترسم اما نه به اندازه سابق)بنحویکه تقریباً روزی نیست که به آن فکر نکنم.در این مدت کتابهای زیادی هم در همین زمینه و جهان پس از مرگ خوانده ام و پرسشهای زیادی برایم بوجود آمده  که شدیداً ذهنم را به خود مشغول کرده است از جمله اینکه:

گاهی که در خیابان زن زیبایی را که آرایش و لباس تحریک کننده ای هم دارد می بینم با خودم فکر می کنم اگر الآن من مرده و روح بودم این زن را چگونه می دیدم؟آیا اصلاً در نظرم جلوه ای داشت؟یا سایر لذتهای زمینی همچون:پول،تفریحات گوناگون در هر زمینه ای،قدرت و...در نظرم چه جلوه ای داشت؟و تمام اینها در مقایسه با لذتهای بهشتی(یا حتی لذتهای عالم برزخ)چه جایگاهی دارد؟آیا این مقایسه اصلاً درست است و قیاس فیل و فنجان نیست؟می گویند:"آنچه نپاید دلبستگی را نشاید."یعنی به نظر من عالم برزخ دست کم از زمان فوت حضرت آدم و حوا آغاز شده است و هنوز پس از هزاران سال تمام نشده و تا روز قیامت هم که معلوم نیست کی باشد ادامه خواهد داشت در صورتیکه عمر زمینی در این دوره و زمانه حدود 60،70 سال است پس اگر به آن دنیا و بهشت و جهنم ایمان داشته باشیم آیا می ارزد لذت بی پایان اخروی را فدای لذت کوتاه و گذرای این دنیا بکنیم؟اگر این حرف درست باشد(که منطقاً باید درست باشد)آیا عقل نمی گوید که هرچه بیشتر دست از این زندگی کوتاه دنیوی بشوییم و به فکر جهان بی پایان آخرت باشیم به صرفه تر است؟از سوی دیگر تعریف گناه چیست؟آیا عمل به تنهایی (بدون داشتن نیت بد)می تواند گناه باشد؟مثلاً اگر  بدون هیچ نیت و احساس شهوانی با زنی دست بدهی یا با خانمی از بستگانت روبوسی کنی گناه کردی؟و یا برعکس اگر نیت بدی داشته باشی اما نتوانی آن را عملی کنی مرتکب گناه شده ای؟گروهی ممکن است این هر دو را گناه بدانند و گروهی دیگر نه.کدام  درست است؟چگونه می توان فهمید؟آیا جهنم مسلمانان و مسیحیان متفاوت است؟و اگر اینگونه است آیا آنها بخاطر خوردن شراب و نداشتن حجاب مجازات نمی شوند و ما می شویم؟جای افرادی مانند: "استیو جابز"یا امثال او که خدمات بسیاری به بشریت کرده و در عین حال ممکن است گناهانی هم داشته باشد(که با معیارهای دین ما شاید خیلی هم بزرگ باشد)در جهنم است یا بهشت؟آیا همه آن چیزهایی که درباره عذابها و وحشت شب اول قبر یا فشار قبر برای گناهکاران می گویند درست است؟مثلاً اینکه پیامبر وقتی دخترش حضرت رقیه(س) توسط عثمان شهید شد از خدا خواست که دخترش را به او ببخشد و فشار قبر به او نرسد.اگر تنها 5 درصد هم احتمال بدهیم که این حرفها درست باشد عقل می گوید که در این دنیا باید چگونه زندگی کنیم؟

آیا جهان دیگر آن چیزی است که در امثال کتاب"در آغوش نور"(بتی جین ایدی)آمده یا چیزی که در کتابهای مذهبی ما از آن سخن رانده شده  است؟



 
اشک شوق
ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧  

اشک شوق

فکر نمی کردم به این زودیها باز چیزی در اینجا بنویسم،نه اینکه نخواهم.دیگر شوری برای نوشتن نداشتم(شاید بهتر باشد بگویم اصلاً دیگر هیچ شور و شوقی برای هیچ کاری در من زنده نمانده است).ضربه روحی از دست دادن عزیزترین موجود دنیا و بزرگترین تکیه گاه زندگیم  چنان سنگین بود که فکر نمی کنم  به این زودیها بتوانم از زیر بار این آوار وحشتناک کمر راست کنم .اما یک اتفاق مهم دوباره انگیزه نوشتن را برای لحظه ای در من بیدار کرد.

الآن 5 سال است که من دیگر دانشگاه درس نمی دهم اما چند روز پیش که روز معلم بود خیلی از بچه هایم از اول صبح به من یا زنگ زدند یا پیامک دادند.کسانی که شاید یک سال بود ازشان خبری نداشتم، کسانی که 7 سال پیش شاگردم بودند،کسانی که نمره خوبی از من نگرفته بودند و... باور نمی کردم در زمانه ای که عصر فراموشیهاست پس از چندین سال هنوز اینگونه در یاد انسانهایی مانده باشم.از اینرو بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد اما این بار دیگر نه از فشار غم و درد بلکه از سر شوق و شادی. چون بزرگترین آرزو و هدف من در زندگی همیشه این بوده که جوری زندگی کنم که روزی که به دنیای دیگر رفتم اسمم مثل جسمم زیر خاک نرود،فراموش نشوم و نامم به نیکی در یاد و قلب دیگران باقی بماند.  



 
مادر
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٦  

مادر

سالگرد تولدم شد تلخترین روز زندگی ام.مادرم دیگر تبدیل شد به یک نشانی:

قطعه:... ردیف:... شماره:...



 
نشانه ها(3)
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧  

نشانه ها(3): عصر عاشورا

چند سال پیش خواب دیدم که عصر عاشوراست  و روز محشر . هوای ابری گرفته و دلگیر مثل بعداز ظهرای روز جمعه. به اهل محل گفته بودند که یه قسمتی جلوی حسینیه جمع بشوند و سپس جلوی مسجد محل.  اسم مسجد محل ما مسجد صاحب الزمان عج هستش همه مردم محل جمع بودن همه مردم غمزده بودن انگار یه غم بزرگی توی چهره مردم بود همه جا رنگ طوسی بود   یک  دستگاه  بزرگ سبز رنگ شبیه  مخازن ... نمیدونم تا حالا ندیدم تو بیداری و  توی اون یه مایع خیلی داغ بود و میگفتند که قیر هست و پیشنماز مسجد مسئول این کار بود یک کاغذی دست ایشون بود که اسامی 17 نفر توی اون نوشته شده بود و به ترتیب شروع به خواندن اسمها کرد همه اسمها اسم مرد بودن نفر آخرو که خوند اسم یک زن بود آنهم اسم من . نمیدونستم که منم جزء اونا هستم آری ..نفر آخر لیست اسم من بود معصومه محمدی .. یدفه دیدم تو خونه هستم  واز پنجره آشپزخونه بیرونو میدیدم جرات اینکه بیرون برم نداشتم  از ترس آبروم.. نمیدونم چه گناهی کرده بودم که سزاش این بود انقدر گریه کردم.. ضجه زدم.. و انقدر ناله کردم .. هیچ کس تو خونه نبود که منو دلداری بده ..یادمه با دوتا دستام میزدم  تو صورتم میگفتم  خاک بر سرم چرا من مگه من چکار کردم .. از هیبت اون دستگاه خیلی ترسیده بودم باورم نمیشد که منم باید توی اون دستگاه ببرن. یه جوری بود که میدیدم بیرونو دونفرو بردن داخل دستگاه  وسوخته و جزغاله بیرون اومدن.نشسته بودم و به دیوار تکیه داده بودم همینجور که داشتم گریه میکردم یه چیزی یادم اومد..خدایا من که اینهمه نماز اول وقت خوندم ..خدایا من که تاصدای اذانو میشنیدم میومدم به سمت تو خدایا یعنی همه اونا بی اثر،خدایا من مستحق این مجازات نیستم خدایا پس فرق من با بقیه چیه ای خدا.. ای خدا.. یادمه که خدا رو قسم میدادم به ائمه.. زمان میگذشت و به اسم خودم نزدیک میشد . یکباره شنیدم  پیشنمازمون گفت امروز دیگه کافیه..   بقیه بخشیده شدن .. فکر کن من بخشیده شده بودم .. خدایا ..بارالهی..منو به چه بخشیدی به نماز اول وقتم..سجده کردم و خدارو شکر کردم از خواب پریدم . دیدم  چشمانم خیس اشکه..

معصومه محمدی مهر



 
نشانه ها(2)
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢  

 

این مطلب اولین نوشتاری است که در پاسخ به درخواست من برای ارسال تجربیات دیگران در زمینه "نشانه ها" به دستم رسیده است.شخصاً وقتی آن را خواندم تا مدتها نمی توانستم از بهت و شگفتی بیرون بیایم از چنین هدیه ای آسمانی!

 

نشانه ها(2)،هدیه الهی

خدا برای آدما نشونه میفرسته.اگر چشم بینا داشته باشیم افتادن برگ از درخت نشانه است .اما چشم من خیلی وقت بود نشانه ها رو نمیدید.چشمم جز مارک بولگاری و سواچ و اسپریت نمیدید.یک ماهی بود با چادر نمازم قهر بودم به خاطر چیزی که ازش خواسته بودم و ازم دریغ کرده بود.نمیدیدم دلش لک زده منو با چادر نماز سفیدم ببینه.نفهمیدم دلش چقدر برای وقتایی که دست نیاز به طرفش دراز میکردم تنگ شده.میخواست برگردم.شب تاسوعا بود.نمیدونم مردی که توی خواب دیدم فرشته مرگ بود یا نه؟با اون قد بلند و لباس سفید نورانی اومده بود روح خاکستری منو با خودش ببره.ازش فرصت خواستم.تو اون لحظه فقط به نمازهای قضا شده ام فکر میکردم.از اینکه چی به سرم میاد.فایده نداشت کار خودشو کرد.بی وزن شده بودم.سبک سبک.معلق بین زمین وآسمون.دلهره داشتم.صداشو شنیدم.مرد سفید پوش یا فرشته مرگ.گفت:خدا خیلی دوست داشته و میخواد بهت یه فرصت دوباره بده.ازخواب بیدار شدم با یه فرصت دوباره؟کسی تا حالا هدیه به این ارزشمندی از خدا گرفته؟من که گمان نمیکنم

 عاطفه سلیمانی



 
نشانه ها
ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٢  

نشانه ها

نه پیر بود نه جوان.در میانه های عمر به سر می برد اما چهره اش خیلی خسته و شکسته بود.صورت اصلاح نکرده،موهای آشفته،چشمهای گود رفته و شانه های افتاده، از غم و درد عظیمی در درونش حکایت می کرد.ساعت 10 دقیقه به 4 بود که به ترمینال بیهقی رسید.مسئول فروش بلیت گفت:"برای ساعت 4 ماشین داریم اما بلیت تموم شده باید بری پای اتوبوس اگر جا بود سوارت کنن."داخل اتوبوس جای خالی زیاد بود اما شاگرد راننده می گفت مسافرای رزروی میان و جا نداریم.

با اینکه اگر جا گیرش نمی آمد باید یک ساعت تا حرکت ماشین بعدی معطل می شد اما نمی دانست چرا اصلاً از این بابت نگران نبود.انگار یک صدایی در درونش می گفت:"اگر نتوانستی سوار شوی ناراخت نشو حتماً خواست خدا بوده پس حتماً خیری هم در آن هست."بالاخره هم همین شد و با اینکه تا آخرین لحظه ایستاد اما ماشین پر شد و هیچکس را سوار نکرد.تصمیم گرفت این زمان باقیمانده را به محل کار سابقش که روبروی ترمینال بود برود.دربدو ورود یکی از راننده های پیشین آنجا را دید که به اتاق نگهبانی دعوتش کرد.عجله ای نداشت اما ترجیح می داد زودتر به طبقه بالا برای دیدن همکاران قدیمش برود که همان راننده زنگ زد به آبدارخانه تا چایی بیاورند.آبدارچی پس از آوردن چاییها نشست و چیزی را به راننده داد.دقت که کرد دید جانماز کوچک مربع شکل زرشکی رنگ است که روی آن نوشته شده است:"یا حسین ابن علی علیه السلام". راننده همان موقع بی هیچ دلیلی جانماز را به او داد.با اینکه 2،3 بار تشکر کرد و خواست قبول نکند اما راننده خیلی اصرار می کرد.می گفت:"این جانمازو با مهرش مسافری از کربلا آورده و از صبح تا حالا این بنده خدا 2،3 بار خواست اونو به من بده که هی می گفتم حالا باشه ازت می گیرم اما مثل اینکه قسمت شما بود."

حیران شده بودگرچه اعتقادش به نشانه ها قویتر از آن بود که نتواند بفهمد این اتفاق "نشانه ای"است از طرف خدا و نه تنها یک تصادف ساده.

فردای همان روز اتفاق دیگری افتاد که این نشانه را تکمیل کرد.در اداره ای که کار می کرد پنج شنبه های هر هفته زیارت عاشورا می خواندند و پس از دعا هم صبحانه مختصری (در حد مثلاً نان و پنیر)به خرج اداره می دادند.صبح آن روز یکی از همکاران خانم به اتاق همه می رفت و از هر کس مایل بود نفری 1000 تومان می گرفت.چون آن پنج شنبه می خواستند آش درست کنند.

مطلبی که خواندید داستان نبود بلکه واقعیت و مربوط به زندگی خودم بود که هنوز یک هفته هم از آن نمی گذرد.اعتقاد من به"نشانه ها"از حدود 15 سال پیش آغاز شد که برای اولین بار کتاب"کیمیاگر"(پائولو کوئلیو) را خواندم.نام این وبلاگ را هم به همین دلیل،نشانه ها گذاشتم اما در تمام 8 سال گذشته ای که از راه اندازی این وبلاگ می گذرد هیچ مطلبی(دست کم بصورت مستقیم) در این باره ننوشته بودم.

نشانه ها به نظر من راههایی هستند برای رساندن پیام خدا به انسان که عالیترین شکل آن سخن گفتن او با برخی از پیامبرانش است.اما خدا با بندگان دیگرش هم حرف می زند.خواب یکی از این راههاست و راههای دیگری هم وجود دارد از جمله آنچه برای من اتفاق افتاد.می خواهم بعد از این بیشتر در این زمینه بنویسم و امیدوارم دیگرانی هم که تجربیاتی در این مقوله دارند مرا یاری کنند.    



 
 
 

نام :
ایمیل :
سایت شما :
متن :