signs

دلنوشته ها

نوروز نماد هویت ملی ایرانیان
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٧
 

  

http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=57524&Title=نوروز%20نماد%20هویت%20ملی%20ایرانیان%20-%20سید%20محمدرضا%20فهمیزی


 
 
!!!من هفت تا شوهر دارم
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٤
 

این مطلب را تصادفاْ در وبلاگی به نشانی زیر دیدم: و واقعاْ شوکه شدم. حتماْ بخوانید تا ببینید در مملکت عزیزمان چه فجایعی رخ می دهد.

shishesepid.blogfa.com

من هفت تا شوهر دارم...!!!

 

دست نوشته های یک کارمند سازمان ملل در مشهد . 
بالای سر در ساختمان محل کار ما تابلوی ””UN”” نصب شده بود.
بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخیص پناهندگان واقعی تحت کنوانسیون ۱۹۵۱ به مشهد رفته بودم . طبیعی است که اسم ””
UN
”” و سازمان ملل خیلی دهن پر کن است. خیلی ها فکر می کردند ما آنجا نشسته ایم تا صلح جهانی را تأمین کنیم.
از بیرون، همه فکر می کردند داخل آن ساختمان چه خبر است. این که هزاران افغانی به زحمت از کله سحر می آیند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگیرند و به داخل بیایند نیز مضاف بر آن شده بود افغانها فکر می کردند بعد از داخل شدن پذیرایی مفصلی می شوند و از آنها پرسیده می شود چه مشکلی دارند حتما بعدش می آیند و از هزار مشکل خود در ایران صحبت می کنند و بعد از آنها پرسیده می شود که کجای دنیا می خواهند بروند حتما آنها می گویند ژنو .بعد ما دست می زنیم و یک خدمتکار با سینی وارد می شود که داخل سینی یک بلیط لوفت هانزا به مقصد ژنو گذاشته شده است .
همکارها و دوست های وزارت کشور هم آنجا بودند. به ما به چشم خائنین وطن فروش نگاه می کردند که می خواهند کشور را ایران
افغانی کنند. طبق قوانین کنوانسیون ۱۹۵۱ کسانی که می خواهند ادعای پناهندگی کنند حتماً باید در کشوری خارج از محل زندگی خود این درخواست را بدهند و بسیار طبیعی است که هیچ ایرانی در داخل خاک ایران نمیتواند به دفتر
UNHCR مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد. یک روز صبح زود که رفته بودم صلح جهانی را تأمین کنم متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه آمده یک دختر جوان است که با چادر روی خود را سخت گرفته و سر خود را به زیر انداخته است. خیلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند، به همین حال می آمدند و می پرسیدند کدام یک از ما مأمور سازمان ملل است. به مأمورین وزارت کشور اعتماد نداشند. از همکارم خواستم بیرون برود .
برایش توضیح دادم که هرگونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هیچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام کامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خیلی راحت چادر را از سرش برداشت. روسری سرش بود. خیلی جوان بود ولی دور چشمانش کبودی می زد و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. به امتحانی ها نمی خورد. حدس زدم باید از فارس های کابل باشد. اسمش را پرسیدم. اگر شروع به صحبت می کرد می توانستم بفهمم اهل کجای افغانستان است ولی آرام و شمرده گفت: من کمک می خواهم. فارسی خودمان را خالص صحبت می کرد. پرسیدم شما افغانی هستید؟ گفت: نه. گفتم: ما فقط برای افغانی ها فعالیت می کنیم. بفرمایید که اهل کدام کشور هستید؟ گفت: ایران. مشهد. گفتم: متأسفم. لطفاً تشریف ببرید. قبلاً هم چنین اتفاقی افتاده بود. ایرانی هایی که فکر می کردند مأمورین سازمان ملل، کبوترهای صلح هستند که هر کدام یک برگ زیتون بر منقار دارند، می آمدند و از حقوق بشر و غیره شکایت می کردند. کلی طو ل می کشید تا به آنها بفهمانیم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مأمورین کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستیم و آنها دست آخر بلند می شدند و با فحش و ناسزا آنجا را ترک می کردند . با صدایی گرفته گفت : من کمک می خواهم . با خود گفتم باز این سناریو قرار است تکرار شود . به صندلی تکیه دادم و اجازه دادم مشکلش را بگوید . می گفت و من توضیح می دادم و او می رفت . مثل روزهای دیگر . گفت : من می خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهید . با لحن تمسخر آمیز گفتم : خوب به دادگاه خانواده بروید و درخواست کمک کنید . گفت : شوهرم افغانی است . شروع شد . باز هم یک بدبخت دیگر .
دختران ایرانی فقیر و بیچاره ای که در ازای پرداخت پول به افغانی ها فروخته می شدند تا مرد افغانی بتواند کارت اقامت بگیرد . رویه اشتباه وزارت کشور . ازدواج شرعی و غیر رسمی . چون افغانی ها نمی توانند رسمی در ایران ازدواج کنند . شرعی ازدواج می کنند . قیمتش هم بین یکصدهزار تا یک میلیون تومان است . به راحتی به محله های فقیر نشین می روند و دختر می خرند . وزارت کشور هم تبعه خودش را این طور حفظ می کرد که به شوهر اجازه اقامت می داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود . بدبخت ها نمی دانند با ازدواج با یک افغانی تابعیت ایرانی خود را از دست می دهند . گقتم : کار شما چندان هم سخت نیست . بروید و دادخواست بدهید . دادگاه حکم می دهد و شوهرتان را هم از کشور اخراج می کنند . گفت : نه می خواهم شما مرا نجات بدهید . گفتم : ما نمی توانیم . بعد با بی حوصلگی گفتم : خوب . بگو مشکل چیست . گفت : پدرم معتاد است . ما هفت تا خواهر و برادریم , من بزرگتر ازهمه هستم. پدرم از من بدش می آید . می گوید دختر فقط بدبختی به بار می آورد . اگر پسر بودی می توانستی کمک خرج من باشی . منظورش از کمک خرج این است که می توانستم برایش مواد ببرم . لااقل بدوک می شدم و برایش جنس خوب می آوردم . خلاصه خیلی سر کوفت می زد . زیاد داستان جدیدی نبود . نگاهش کردم . مستقیم و خیره به موزاییک جلوی پایش نگاه می کرد . پاهایش را محکم به هم چسبانده بود ولی پاهایش می لرزیدند . دست خود را روی پایش گذاشت تا جلوی لرزش را بگیرد . ولی دستهایش هم لرزیدند . تا اینکه غلام سخی آمد . من فقط می توانستم کارهای خانه را بکنم . کسی هم خواستگاری من نمی آمد . ما در محله فقیر نشین پشت طلاب زندگی می کنیم . یک خانه خرابه داریم و مادرم در خانه های مردم کار می کند تا بتواند خرج ما وموادبابام رابدهد . غلام سخی آمد پیش پدرم . پدرم مرابراندازکرد وگفت : یک میلیون تومان می خواهم . غلام سخی رفت و فردا با یک بسته تریاک آمد . با هم چانه زدند و سر هفتصدهزار تومان توافق کردند . دیگر هرچه تریاک آورد , پدرم کمتر از هفتصدهزار تومان رضایت نداد . غلام سخی مهلت خواست و یک هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد صلای محله به عقد غلام در آمدم . گفتم : خوب اینکه چیز تازه ای نیست . متاسفانه به دلیل رویه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم این اتفاق زیاد می افتد . ما کاری نمی توانیم بکنیم ولی حداقل دادگستری خوب عمل می کند بروید و دادخواست طلاق بدهید. لحظه ای چشم در چشم من دوخت و چیزی نگفت در عمق چشمانش خواندم که خود را بسیار دور از من می بیند در حالی که کمتر از ۳ متر با من فاصله دارد. گفت : حداقل گوش کنید . گفتم : ما وقت گوش کردن نداریم . بفرمایید . به چشمانم زل زد و با بغضی فرو خورده گفت : باید گوش کنید . سیگاری آتش زدم و تکیه دادم و با دست اشاره کردم که ادامه دهد . گفت : من فقط هفته ای یک شب غلام سخی را می بینم . گفتم : آخر این هم شد مشکل ؟ حتما می رود دنبال پخش مواد . گفت : شاید هم برود ولی این مشکل من نیست . گفتم : خانم دست بردار . چند سالته ؟ گفت : ۱۹ سال . گفتم : شکر خدا که عقلت کار می کنه ؟ گفت : نمی دانم . بیش از حد آرام بود . عصبی شده بودم . گفتم : خانم جان . دخترم . زندگی قواعد خاص خودش را دارد . شوهر را باید در خانه نگهداشت . اگر هم سر به راه نیست جدا شو . این که مشکلی نیست . گفت : نمی دانم . گفتم : پس مشکلت چیه ؟ گفت : من هفت تا شوهر دارم . نمی دانستم چه باید بگویم . خشک شدم . اشک از چشمانش سرازیر شد . لرزش پایش بیشتر شد . سرش را به زیر انداخت و ادامه داد . گفت : اوایل فقط می ترسیدم و گریه می کردم . از خود غلام سخی هم می ترسیدم ولی وقتی شبهای بعد آدمهای دیگر آمدند نمی توانستم هیچ جیز بگویم یا خفه می شدم یا خفه ام می کردند . گفتم : کتکت می زدنند ؟ گفت : اوهوم . گفتم : همه افغانی هستند ؟ شش تای دیگر ؟ گفت : اوهوم . دیگر تحمل نکرد . هنوز هم دلم می لرزد . گریه به این تلخی تا به حال ندیده بودم . فقط گریه کرد و دستانش می لرزیدند . گفت : به غلام سخی گفتم چرا پدر سگ ؟ گفت : من که پول نداشتم . هفت نفر شدیم . نفری صد هزار تومان گذاشتیم وسط . خوب آنها هم حقشان را می خواهند . گفتم : بی رحم بی همه چیز , لااقل به من رحم کن . گفت : رحم که ما را ارضا نمی کند . حالا آمده ام شما برای من کاری بکنید . تو را به خدا نجاتم بدهید . دوبار رفتم قهر به خانه , قبل از اینکه چیزی بگویم پدرم مرا با کتک انداخت بیرون . می ترسید غلام سخی بیاید و پولش را پس بگیرد . غلام سخی مرا می آورد به خانه و دوباره همان قضایا .I…I بدبخت شده ام . I… Iفقط یک توده گوشت و استخوان شده ام . تو را به خدا نجاتم بدهید . بلند شدم. دوست وکیلی داشتم که درآنجا وکالت می کرد. با موبایل بهش زنگ زدم وگفتم یک مشکل خاص دارم و تمام حق الوکاله اش را خودم می پردازم . بلند شد . گفتم : اگر نمی تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر کنم . گفت : که می تواند راه برود . با هم آهسته از اتاق بیرون رفتیم . همکارم اداره اتباعم با اخم به من نگاه کرد . پیش خود می گفت که این خائنین کم دردسر دارند . حالا زن افغانی را هم با خود بیرون می برند . به آرامی گفتم که چادرش را بر سرش بیاندازد . وقتی از پله ها می رفتیم از او پرسیدم صبحانه خورده است یا نه ؟ گفت : که فقط روزی یک وعده غذا می خورد . پیشانی اش عرق کرده بود . آهسته گفت : من حامله هستم ... !!!

 
 
سپندارمذگان
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱
 

چرا ولنتاین را جایگزین سپندارمذگان کرده ایم؟

ملتی که همواره اقوام مهاجم و دور از فرهنگی همچون مغولها را در فرهنگ خود حل کرده و حتی از آنها عالم و ادیب و دانشمند نیز ساخته است متاسفانه سالهاست به دلایل زیادی که یکی از مهمترین آنها را میتوان به نوعی بی توجهی به مظاهرفرهنگ و تمدن ملی خودمان دانست،روز به روز بیشتر در حال پذیرفتن فرهنگ غربی است.

واژگانی چون::hi, bye, thanks و... جایگزین واژه های فارسی زیبایی چون: درود، بدرود، سپاس و...میشوند. برگزاری جشنهای کریسمس، ولنتاین و...نشانه کلاس،شخصیت اجتماعی و تجدد شده و مهرگان و سده و یلدا و... فراموش میشوند.غافل از آنکه بسیاری از سنتهای مسیحیت همچون:درخت کریسمس،بابانوئل،غسل تعمید و حتی صلیب ریشه در ادیان باستانی ایرانیان مانند کیش مهر دارد.اما راستی چرا رسانه ملی هیچوقت درباره جشنهای باستانی ما مثل:تیرگان،امردادگان و سده سخن نمیگوید؟آیا رواج این جشنها بهتر است یا کریسمس و ولنتاین و روز شکرگزاری و...؟چند سال پیش یادم است در جایی خواندم که فرانسویان وقتی تعداد واژگان انگلیسی در زبانشان از حد مشخصی میگذرد به صورت نمادین آژیر خطر را به صدا در میآورند اما ما با پیشینه بسیار کهنتر فرهنگ و تمدن متاسفانه با روندی که روز به روز گسترش بیشتری(به ویژه بین نسل سوم) پیدا میکند در حال استحاله در فرهنگ غرب هستیم.چرا؟

_ولنتاین در تاریخ

مطابق روایاتی که البته چندان هم دقیق نیست و از این رو بیشتر به آن نام افسانه نهادهاند در سده سوم میلادی (برابر با دهه های آغازین امپراتوری ساسانیان در ایران)کلادیوس دوم فرمانروای روم باستان بود که باورهای عجیبی داشت از جمله اینکه سربازی خوب میجنگد که مجرد باشد،بنابراین ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم ممنوع کرده بود.او به قدری بیرحم و قاطع بود که هیچکس جرات سرپیچی از فرمانش را نداشت جز کشیشی به نام والنتیوس یا والنتین یا ولنتاین که به صورت پنهان سربازان رومی را به عقد دختران محبوبشان درمیآورد.(لازم به ذکر است که آن موقع هنوز مسیحیت گسترش چندانی در امپراتوری روم پیدا نکرده بود و این اتفاق حدود ۴۰ سال بعد در زمان کنستانتین اول یا کنستانتین کبیر رخ داد.)هنگامی که کلادیوس از این قضیه آگاه شد دستور داد ولنتاین را دستگیر و روانه زندان کنند و سپس برای منصرف کردن او از عقایدش به دیدار او در زندان رفت اما ولنتاین هم متقابلا کوشید تا او را به آیین مسیحیت فراخواند به همین خاطر امپراتور عصبانی شد و حکم مرگ او را صادر کرد اما هنگامی که ولنتاین در زندان بود یکی از زندانبانان دختری نابینا داشت که به زندان میآمد و صحبتهای زیادی با هم میکردند. ولنتاین که به این دختر علاقه مند شده بود پیش از محکومیتش به اعدام کارتی برایش فرستاد که رویش نوشته بود:از طرف ولنتاین تو.کشیش ولنتاین سر انجام در ۱۴ فوریه ۲۷۰(و بنا بر برخی روایات دیگر ۲۶۹ یا ۲۷۳ میلادی) اعدام شد و از آن پس این روز را در بسیاری از کشورهای جهان به نام او جشن میگیرند.

اما شاید خیلیها ندانند که در ایران باستان نه از ۳ سده پس از میلاد بلکه از ۲۰ سده پیش از میلاد روزی موسوم به عشق به نام سپندارمذگان وجود داشته است.

_سپندارمذگان

تلفظ این واژه در زبان اوستایی سپنتا آرمئیتی و در زبان پهلوی سپندارمت و در فارسی دری:سپندارمذ،سفندارمذ و اسفند است که از امشاسپندان آیین زرتشت است.سپنتا در زبان اوستایی به معنای مقدس و آرمئیتی واژهای مرکب به معنای اندیشه درست است اما به مرور زمان معنی این واژه به بردباری و فروتنی مقدس تغییرکرده است. امشاسپندان(جاودانان مقدس یا پاکان بیمرگ)فرشتگانی بوده اند که در واقع مظهر صفات گوناگون اهورا مزدا هستند شامل:سپندارمذ (اسفند)،هئوروتات (خرداد)،امرداد، وهومن (بهمن)، اشه وهیشته (اردیبهشت) و خشتره وئیریه (شهریور.)این فرشته (سپندارمذ) در عالم معنا نماد عشق، محبت، شکیبایی، فداکاری و فروتنی است و در جهان مادی حامی و نگهبان زمین و همچنین زنان نیک و پارساست. از این رو تمام خوشیهای زمین در دست اوست و این روز نیز جشن زمین و گرامیداشت عشق و محبت دانسته میشود. سفره این جشن حاوی جامی از شیر و تخم مرغ، میوههای فصل به ویژه انار و سیب، گل، شربت و شیرینی، برگههای خشک آویشن با دانههایی از سنجد و بادام در ۴ گوشه سفره و مواد خوشبو و کندر روی آتش است. در این روز زنان لباسهای نو میپوشند و کاملاً استراحت میکنند و مردان به پاس قدردانی از زحمات یکساله آنان وظایفشان را به عهده میگیرند. هدیه دادن به زن خانواده از دیگر رسمهای اصلی این جشن بوده است و البته زنان هم با محبت به همسرانشان هدیه میدادند. ضمناً چون سپندارمذ فرشته نگهبان زمین نیز بوده است ایرانیان در ماه اسفند اقدام به انجام امور عامالمنفعه میکردند مثل: حفر قنوات، خشکاندن مردابها و باتلاقها، آباد کردن زمینهای بایر به وسیله سدبندی رودخانهها، نشاء درخت و... 

اما چرا سپندارمذگان ۵ اسفند نیست؟_

ظاهراً باید این جشن در این روز باشد اما در تاریخ ۲۹ بهمن برگزار میشود چون در گاهشماری قدیم ایرانیان سال شامل ۱۲ ماه ۳۰ روزه به علاوه ۵ روز بوده که جزو هیچ ماهی نبودند اما جزو سال به حساب میآمدند و به آن خمسه مسترقه یا پنجه دزدیده میگفتند اما وقتی در گاهشماری کنونی ۶ ماه نخست سال ۳۱ روزه شد این جشن هم زمانش تغییر کرد و ۶ روز به عقب کشیده شد.