signs

دلنوشته ها

کپی هدیه بدهید
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٧
 

کپی هدیه بدهید

بیست و یکمین نمایشگاه کتاب تهران چندی پیش به پایان رسید اما آنچه علیرغم تمام صحبتهایی که از سوی مسئولان گوناگون در طول بر گزاری نمایشگاه درباره افزایش تعداد عناوین کتابهای منتشره و افزایش فروش مطرح می شد هیچ تغییری نکرد سرانه پایین مطالعه در کشورمان است که دلایل گوناگونی می توان برای آن بر شمرد.اما مهمترین آنها به نظرمن کمبود وقت است که ریشه در مشکلات اقتصادی دارد چون بیشتر مردم برای تأ مین معاش روزانه خود ناچارند بعضاً حتی 2،3 شیفت کار کنند بنابراین دیگر فرصتی برای مطالعه باقی نمی ماند مگر نهایتاً نگاهی سطحی به تیترهای روز نامه ها،نسل جوان هم که غیر از مطالعه اجباری درسی معمولاً گرایشی به مطالعه ندارند و وقت آزاد خود را ترجیح می دهند به اینتر نت،ماهواره ویا گردش با دوستان بگذرانند.

چند سال پیش در یکی از کشورهای اروپایی(که فکر کنم ایتالیا بود)برای مقابله با همین معضل نهضتی تحت عنوان "کتابهایتان را جا بگذارید" راه افتاده بود.بدین ترتیب که مردم کتابهایی را که خوانده اند درپارکها،قطارها،سینما،مترو و...جا بگذارند تا دیگران هم آنها را بخوانند.اما اینجا با توجه به همان مشکل کمبود وقت که از آن صحبت شد به نظر نمی رسد چنین کاری جواب دهد اما کار بهتری که می توان انجام داد و قطعاً نتیجه هم خواهد داشت هدیه دادن کپی به یکدیگر است.بدین نحو که هر کسی از مقاله یا گزارشی در یک نشریه که باعث افزایش آگاهی عمومی می شود یا در زمینه ای که می داند مورد علاقه شخص خاصی(دوست،فامیل یا اغضای خانواده اش) است کپی تهیه کرده و به او بدهد.طرف مقابل هم حتماً چون حجم مطلب کم است و وقت زیادی نمی برد آن را خواهد خواند در نتیجه اگر هر کسی یا خود کپی تهیه کند یاکپی هایی را که به دستش می رسد پس از خواندن به دیگران بدهد به مرور تأثیر زیادی در افزایش سرانه مطالعه و سطح آگاهی در کشور خواهد داشت.


 
 
پیرمرد ومن
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٤
 

پیرمرد و من

پیرمرد ایستاده بود و من نشسته.البته اول ندیدمش اما وقتی کتم را در می آوردم سرم کمی بر گشت.چقدر شکسته بود و درعین حال موقر و مظلوم.

"نمی خواد پاشی پسرم،می دونم خسته ای.من راحتم".

اما من به جای پاسخ به این چشمها،تنها نگاهم را ازاو دزدیدم.احساس شرم می کردم اما پا نمی شدم.چرا؟"حتما کس دیگری پا می شه.آره،حتما کس دیگری پا می شه. اونوقته که با خیال راحت می تونم بگم من که میخواستم پا شم". پیرمرد ایستاده بود و تمام جوانها نشسته."ای بابا،خب من که حقشو نخوردم اصلاً فوقش دیگه موجهای مثبت نمیان"،رفت.آره داره عقبتر می رود.حالا دیگرحتماً اینقدر دور می شود که نتوانم تعارفش کنم.اما تنها چند گام عقبتر و پشت به من می ایستد.یعنی چه؟!!یعنی چه می خواهند به من بگویند؟ مترو در ایستگاه ترمز می کند و... یک پیرمرد دیگر.جلو می آید، جلوتر،باز هم جلوتر.حالا درست بالای سر من است.می ایستد. اما... پشت به من!