signs

دلنوشته ها

شعر
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٧
 

شعری از پابلو نرودا

می توانم امشب

شعرها بنویسم از همیشه غمگینتر

مثلا بنویسم:

چه شب پر ستاره ای

ستاره ها آبی اند و می لرزند

در دوردستها

باد شب می چرخد در آسمان ومی خواند

می توانم امشب

شعرها بنویسم از همیشه غمگینتر

دوستش داشتم.او هم گاهی

دوستم می داشت

در  چنین شبهایی

او در آغوشم بود

بوسه ها می زدم بر او

زیر آسمان بی پایان

دوستم داشت و من هم گاهی

دوستش داشتم

 چگونه می شد آن چشمهای آرام را دوست نداشت

می توانم امشب

شعرها بنویسم از همیشه غمگینتر

به خیای اینکه او با من نیست

احساس  اینکه از دست داده ام او را

شنیدن شب بی کرانه و بی او بی کرانه تر

وشعر می افتد روی روح

چنانکه روی علف. شبنم

چه باک

که عشقم نتوانست نگاهش دارد

شب پر ستاره است و او با من نیست

همه اش همین

کسی به دور دست می خواند.به  دور دست

دلم به از دست دادنش راضی نیست

نگاهم پی او می گردد

انگار که می خواهد او را به من آورد

دلم پی او می گردد

و او با من نیست

همان شب همیشگی که سفید می کند

همان درختان را

ما از آن زمان

دیگر نه همانیم

دوستش ندارم دیگر.مسلم است اما

 چه دوست داشتمش

صدایم پی باد می گردد

تا به گوش او برسد

آن دیگری.آن دیگری خواهد بود

چنانکه بود پیشتر از بوسه های من

صدای او.پیکر تابناک او

و آن چشمهای بی پایان

دوستش ندارم دیگر.مسلم است اما

شاید که دوستش دارم

چه کوتاهست عشق

چه درازست فراموشی

چون که در چنین شبهایی

او در آغوشم بود

دلم به از دست دادنش راضی نیست

اگر چه این آخرین رنجی است

که به من می دهد او

و این آخرین شعری

که می نویسم از برای او

                                                                  پابلو نرودا(ترجمه احمد شاملو)