signs

دلنوشته ها

اشک شوق
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧
 

 

اشک شوق

فکر نمی کردم به این زودیها باز چیزی در اینجا بنویسم،نه اینکه نخواهم.دیگر شوری برای نوشتن نداشتم(شاید بهتر باشد بگویم اصلاً دیگر هیچ شور و شوقی برای هیچ کاری در من زنده نمانده است).ضربه روحی از دست دادن عزیزترین موجود دنیا و بزرگترین تکیه گاه زندگیم  چنان سنگین بود که فکر نمی کنم  به این زودیها بتوانم از زیر بار این آوار وحشتناک کمر راست کنم .اما یک اتفاق مهم دوباره انگیزه نوشتن را برای لحظه ای در من بیدار کرد.

الآن 5 سال است که من دیگر دانشگاه درس نمی دهم اما چند روز پیش که روز معلم بود خیلی از بچه هایم از اول صبح به من یا زنگ زدند یا پیامک دادند.کسانی که شاید یک سال بود ازشان خبری نداشتم، کسانی که 7 سال پیش شاگردم بودند،کسانی که نمره خوبی از من نگرفته بودند و... باور نمی کردم در زمانه ای که عصر فراموشیهاست پس از چندین سال هنوز اینگونه در یاد انسانهایی مانده باشم.از اینرو بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد اما این بار دیگر نه از فشار غم و درد بلکه از سر شوق و شادی. چون بزرگترین آرزو و هدف من در زندگی همیشه این بوده که جوری زندگی کنم که روزی که به دنیای دیگر رفتم اسمم مثل جسمم زیر خاک نرود،فراموش نشوم و نامم به نیکی در یاد و قلب دیگران باقی بماند.