signs

دلنوشته ها

آسیب شناسی فرهنگی ایرانیان
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٤
 

چرا از معمولی بودن می هراسیم؟

روز 23مرداد سال جاری یادداشتی از سوی خسرو نقیبی با تیتر "از چه می ترسیم؟" و با موضوع  دلایل پرهیز ما ایرانی ها از معمولی بودن و مثلاً ژست گرفتن در برابر دوربین عکاسی در روزنامه "هفت صبح" چاپ شده بود که این نوشته  پاسخی(البته نه به معنای مرسوم یعنی اعتراض و مخالفت) است بر آن مطلب.

واقعاً چرا ما از معمولی بودن پرهیز داریم؟چرا چگونه دیده شدنمان از سوی دیگران اینقدر برایمان مهم است؟چگونه دیدنی که تنها به ظاهر و پوشش مربوط نمی شود بلکه بهتر است بگوییم چگونه اندیشیدن دیگران درباره ما برایمان مهم است؟شاید بهمین خاطر است که همیشه در جمع(مهمانی،محل کار،محل تحصیل و...)تلاش می کنیم درباره هر موضوعی که صحبت می شود سکوت نکرده و حتماً اظهار نظر کنیم و حتی در سطحی پایین تر اگر کسی در خیابان نشانی ای از ما بپرسد و ندانیم هم،باز ترجیح می دهیم هرجوری شده به او پاسخی بدهیم.چرا گفتن "نمی دانم" اینقدر برایمان سخت است؟درحالیکه ما در کشورمان دانشمند بزرگی مثل:ابوعلی سینا(که از مهمترین نوابغ کل تاریخ بشریت است) را داشته ایم که در سالهای پایانی عمرش گفته است:

"تا بدانجا رسید دانش من    که بدانم همی که نادانم"

وقتی چنین فرد بزرگی صراحتاً اعتراف به نادانی می کند چگونه است برای ما که قیاسمان با او مصداق "تفاوت میان ماه من تا ماه گردون" است،اینقدر اعتراف به ندانستن دشوار است؟

دلایل زیادی در این زمینه می تواند وجود داشته باشد که تنها بخشی از آنها که به ذهن من می رسد عبارتند از:

1_ما ملتی هستیم با دیدگاه مطلق انگارانه و سیاه و سفید در همه زمینه ها.آدمها یا برای ما خیلی خوب و عزیزند یا خیلی بد و دشمن.اگر هوادار یا مخالف تیمی هستیم متعصبانه است.اگر با کسی که تا دیروز دوست بودیم به هر دلیلی اختلاف پیدا کنیم دیگر نمی خواهیم ریختش را ببینیم.بسیاری از زن و شوهرهای جوان با کوچکترین اختلافی  سخن از طلاق می گویند.نمود این دیدگاه در ضرب المثلهایمان هم دیده می شود مانند:"یا رومی روم یا زنگی زنگ"، "نه شیر شتر نه دیدار عرب"،"هنر نزد ایرانیان است و بس" و....از اینرو شوربختانه فرزندانمان را هم با همین طرز فکر بزرگ می کنیم،وقتی از همان بچگی برای آنها از مثالهایی همچون:آقا گرگه،خورشید خانوم،دیو سیاه و... استفاده می کنیم.یعنی از همان هنگام  او را با نگاه سیاه و سفید آشنا می کنیم.

2_اما چرا چنین دیدگاهی نامتعادل و دوقطبی بر اندیشه ما حاکم است؟مسلماً یک دلیل آن برمی گردد به سنگین تر بودن کفه احساس و هیجان نسبت به خرد و منطق در وجود ما.بهمین خاطر داوریهایمان در زمینه های گوناگون ریشه در احساسمان دارد تا عقل.این مسئله هم تنها ویژه عوام نیست بلکه در قشر تحصیلکرده(و ظاهراً روشنفکر) جامعه نیز دیده می شود.بهترین نمونه اش کاراکترهای فیلم"درباره الی..."است که اول فیلم که تازه در ویلا مستقر شده بودند همه نظر مثبتی درباره الی(دختری که بیش از چند ساعت از آشنایی اش با آنها نمی گذشت)داشتند و پس از گم شدن او ناگهان180درجه نظرها برگشت.طنز تلخ قضیه اینجا بود که همه کسانی که چنین داوری شتابزده و احساسی ای داشتند دانش آموختگان رشته حقوق بودند!

3_اما چرا اینقدر کفه احساس و هیجان در وجود ما سنگین تر است؟در زمان روی کار آمدن امیر کبیر90درصد جمعیت ایران بیسواد بودند.درسال 1868(19سال پس از آغاز به کار امیرکبیر)"میجی"به امپراطوری ژاپن رسید و دوران و اصلاحات آغاز شد.درآن سال تعداد بیسوادان ژاپن هم90درصدجمعیت این کشور و شمارگان روزنامه ها 20هزار نسخه بود.اما در سال 1914(2سال پس از پایان امپراتوری میجی)تعداد بیسوادان ژاپن به 10درصد جمعیت  و شمارگان روزنامه ها به یک میلیون نسخه رسید.درصورتیکه به گفته رئیس مرکز آمار ایران:"سرشماری سال 90 نشان می‌دهد که بیش از 92درصد جمعیت کشور با سوادهستند."(روزنامه جام جم 4/5/91 ص1)همچنین طبق گفته رئیس سازمان نهضت سوادآموزی:"براساس آمار به دست آمده،اکنون ۷ درصد افرادی که در کشور مدرک سواد آموزی گرفته اند،بیسواد هستند."(روزنامه جام جم 5/5/91 ص13)

4_انسان ایرانی پیشینه چند هزار ساله زندگی در سایه استبداد را دارد در نتیجه به دلیل طبقاتی بودن جامعه و فشارهای اقتصادی،برای رفتن به دنبال آگاهی هرگز نه دلیلی داشته است و نه وقتی.نتیجه نا آگاهی هم،جهل و حاکمیت احساس و باورهای خرافی است(همان گونه که نتیجه آگاهی و دانش،خرد و حاکمیت منطق است).چنین آدمهایی چرا باید بخواهند خود واقعی شان را (که در اصل هیچی نیست) در معرض دید دیگران قرار دهند؟