signs

دلنوشته ها

زیبایی
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۸
 

زیبایی

"خب،گفتم که تو متروام دیگه،باشه،خیلی خب،بهت زنگ می زنم،نمی دونم..."

تلفنش قطع نمی شد.تا حرفش تموم می شد دوباره زنگ می خورد.مترو خیلی شلوغ بود و از اونجایی که من نشسته بودم تنها چهره اش را اونم به سختی می تونستم ببینم.

به نظر نمی آمد 13،14 سالش بیشتر باشد.صورتی گندمگون،گونه هایی فرو رفته،موهایی خرمایی و چشمهای درشتی داشت که شیطنت و معصومیت در آن واحد توش موج می زد. کلاً قیافه شیرین و دلنشینی داشت.

قطار به ایستگاه هفت تیر رسیده بود و خیلی ها پیاده شدند.حالا دخترک را بهتر می تونستم ببینم چون درست روبروم ایستاده بود و می خواست ازش فال بخرم.