signs

دلنوشته ها

ای کاش
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٧
 

ای کاش

 

با اینکه می دانستم واقعیته اما باورم نمی شد.دلم می خواست همه چیز یک شوخی مسخره می بود.اما وقتی در مسجد صدای ضجه های مادرش را شنیدم مجبور شدم باور کنم که یکی از بهترین دانشجویانم مرده است.

دختری ورزشکار،با نشاط و با روحیه که حالا دیگر نیست.آخر چرا این کار را کرد؟چرا؟هنوز هم برایم سخته هضم این حقیقت که او دیگر نیست.خیلی قویتر از آن بود که بتوانم حتی لحظه ای هم فکر کنم روزی ممکن است دست به چنین کاری بزند.او خودش تکیه گاه و امید دهنده به دیگران بود آن وقت...

گاهی اوقات باور کردن حقیقت چقدر سخت است.یاد ترانه رسول نجفیان افتادم که می گفت:

می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه

ای کاش اتفاقی در آن لحظه می افتاد که نمی توانست کارش را انجام دهد مثلا سگ یا روباهی بهش  حمله و از ترس فرار می کرد.ای کاش یکی پیدا می شد و نجاتش می داد.ای کاش کمی فکر می کرد.ای کاش بود.ای کاش