signs

دلنوشته ها

نان ها و آدمها
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۳۱
 

نان ها و آدم ها

خیلی وقت بود تو صف نونوایی منتظر بودم و مشغول مطالعه. اما حالا دیگه تقریبا به اول صف رسیده بودم.شاطر از نفر اولی پرسید: چی می خوای خانم؟ گفت: سه تا یه رو، خشک هم بشه.بعدی: 4 تا دورو پر کنجد، بعدی:دو تا بزرگ سبزیجات، بعدی:5 تا یه رو، بعدی و بعدی و بعدی
یاد بچگیام افتادم، وقتی که با مادربزرگم می رفتیم نونوایی و دو مدل نون بیشتر نداشتیم، ساده و خاشخاشی. مثل همه چیزای دیگه که همین طور ساده بود و بی تنوع. دو تا کانال تلویزیونی بیشتر نداشتیم،دو تا مجله ورزشی بیشتر نداشتیم و... آدمها هم ساده تر بودند و قابل فهم تر.
اما حالا آدم ها خیلی فرق کردند مثل نونها و مثل همه چیزای دیگر این زمونه. پر از رنگ، اما نه طبیعی. جوری که دیگه اصلا نمیشه فهمید چی راسته، چی دروغه، چی جعلیه و چی واقعی
دنیا شده جنگلی از رنگ و نقاب