signs

دلنوشته ها

سفیدی
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢
 

سفیدی

صبح چند روزقبل که زیر کوران برف مثل موش آب کشیده شده بودم آرزو می کردم که ای کاش برف بند می آمد تا من بدون خیس شدن و به هم خوردن سر و وضعم به سر کار برسم.اما حالا که سر کارم و از پشت پنجره ریزش دانه های برف را می بینم آرزو می کنم که این بارش هرگز بند نیاید و فکر می کنم منظره خیابان،درختان پارک و...که رنگ سفید به آن زده شده چقدر زیباست و نمی دانم چرا احساس می کنم که رنگ سفید خیلی به خدا نزدیک است.بنحویکه فکر می کنم از این سفیدی که بگذری پشت آن خود خدا را می بینی.سفیدی مرزی است بین ماده و معنا،صورت و باطن.از آن که بگذری به آن سوی رودخانه رسیدی.
تویی که شاید این سطور را بخوانی نمی دانم کیستی و چه طرز فکر و نگاهی داری. شاید حرفهای من برایت عجیب باشد و فکر کنی این حرفها دیگر چه معنی دارد.
راستش خودم هم نمی دانم واصلاً نمی توانم همانطور که اشعار کتاب فارسی مدرسه را معنی می کردیم آن را معنی کنم.چون این واژه ها فکر شده نیستند بلکه احساساتی شهودی اند که بدون زمینه ذهنی قبلی ناگهان بر زبانم جاری می شوند.خوشحال می شوم با کسانی که در این حال و هواها هستند هم کلام شوم.