signs

دلنوشته ها

پیرمرد ومن
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٤
 

پیرمرد و من

پیرمرد ایستاده بود و من نشسته.البته اول ندیدمش اما وقتی کتم را در می آوردم سرم کمی بر گشت.چقدر شکسته بود و درعین حال موقر و مظلوم.

"نمی خواد پاشی پسرم،می دونم خسته ای.من راحتم".

اما من به جای پاسخ به این چشمها،تنها نگاهم را ازاو دزدیدم.احساس شرم می کردم اما پا نمی شدم.چرا؟"حتما کس دیگری پا می شه.آره،حتما کس دیگری پا می شه. اونوقته که با خیال راحت می تونم بگم من که میخواستم پا شم". پیرمرد ایستاده بود و تمام جوانها نشسته."ای بابا،خب من که حقشو نخوردم اصلاً فوقش دیگه موجهای مثبت نمیان"،رفت.آره داره عقبتر می رود.حالا دیگرحتماً اینقدر دور می شود که نتوانم تعارفش کنم.اما تنها چند گام عقبتر و پشت به من می ایستد.یعنی چه؟!!یعنی چه می خواهند به من بگویند؟ مترو در ایستگاه ترمز می کند و... یک پیرمرد دیگر.جلو می آید، جلوتر،باز هم جلوتر.حالا درست بالای سر من است.می ایستد. اما... پشت به من!