signs

دلنوشته ها

مترو
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳۱
 

مترو

فنها کار نمی کردن و اون روز مترو خیلی گرم بود.منم می خواستم ایستگاه آخر پیاده شم که هنوز خیلی تا اونجا مونده بود.شانس آوردم تو اولین ایستگاه یه نفر پا. شد و من جاش نشستم.بعد چند ثانیه چشمم خورد به پیرمردی که پشت به در مترو نشسته و خوابش برده بود.منم خوابم برد وقتی بیدار شدم نگهبان ایستگاه بالای سر پیرمرد بود و صداش می کرد اما پا نشد. مرده بود