signs

دلنوشته ها

نگاه
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳
 

نگاه

 تو این فکر بودکه چگونه بزرگترین رؤیای زندگیش خراب شد که ناگهان چشمش خورد به دختر و پسری که روی نیمکت روبروی او نشسته بودند.دختر سرش رابه عقب خم کرده و پسر که کمی از او بلندتر بود دست چپش را پشت نیمکت گذاشته بود و از بالا به او نگاه می کرد.صدایشان شنیده نمی شد چون چشمهایشان با هم حرف می زد.دلش لرزید و اشکی بر گونه هایش جاری شد اما ناگهان صدایی از پشت سرش شنید که گفت:"کات، خیلی خوب بود بچه ها."

این داستانک در نشریه الکترونیکی ادبی "چوک" به نشانی زیر منتشر شده است.

www.chouk.ir/anjoman-dastan/dastanak-hafteh/8110-2014-04-30-10-41-15.html#frmcommentpost