signs

دلنوشته ها

وای
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٠
 

وای

تا از ایستگاه مترو بیرون بیاد به 3،4 نفر تنه زده بود.حواسش اصلاً سرجا نبود و فکر وخیال لحظه ای رهایش نمی کرد.با خودش می گفت:چرا نگاهش کردم؟چرا مراقب چشمانم نبودم؟چرا گداشتم ایمانم را از بین ببرد؟ درسته که روبروی من نشسته بود و مانتوش هم خیلی تنگ و روسریش عقب بود اما من باید ایمانم را نگهمیداشتم.باید چشمانم را می بستم یا جایم را عوض می کردم.اصلاً فرض که این کار را بی اختیار کردم یا حواسم نبود چرا موقع پیاده شدن سرم را برگرداندم و برای یک لحظه زیرچشمی نگاهش کردم؟وای،وای،وای

ناگهان یک لحظه صدای وحشتناکی توجه همه را به خود جلب کرد.موتورسواری،عابری را وسط خیابان پرت کرده بود.