signs

دلنوشته ها

نشانه ها
نویسنده : mohammadreza fahmizee - ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٢
 

نشانه ها

نه پیر بود نه جوان.در میانه های عمر به سر می برد اما چهره اش خیلی خسته و شکسته بود.صورت اصلاح نکرده،موهای آشفته،چشمهای گود رفته و شانه های افتاده، از اندوه و درد عظیمی در درونش حکایت می کرد.ساعت 10 دقیقه به 4 بود که به ترمینال بیهقی رسید.مسئول فروش بلیت گفت:"برای ساعت 4 ماشین داریم اما بلیت تموم شده باید بری پای اتوبوس اگر جا بود سوارت کنن."داخل اتوبوس جای خالی زیاد بود اما شاگرد راننده می گفت مسافرای رزروی میان و جا نداریم.

با اینکه اگر جا گیرش نمی آمد باید یک ساعت تا حرکت ماشین بعدی معطل می شد اما نمی دانست چرا اصلاً از این بابت نگران نبود.انگار یک صدایی در درونش می گفت:"اگر نتوانستی سوار شوی ناراخت نشو حتماً خواست خدا بوده پس حتماً خیری هم در آن هست." بالاخره هم همین شد و با اینکه تا آخرین لحظه ایستاد اما ماشین پر شد و هیچکس را سوار نکرد.تصمیم گرفت این زمان باقیمانده را به محل کار سابقش که روبروی ترمینال بود برود.دربدو ورود یکی از راننده های پیشین آنجا را دید که به اتاق نگهبانی دعوتش کرد.عجله ای نداشت اما ترجیح می داد زودتر به طبقه بالا برای دیدن همکاران قدیمش برود که همان راننده زنگ زد به آبدارخانه تا چایی بیاورند.آبدارچی پس از آوردن چایی ها نشست و چیزی را به راننده داد.دقت که کرد دید جانماز کوچک مربع شکل زرشکی رنگی است که روی آن نوشته شده است:"یا حسین ابن علی علیه السلام". راننده همان موقع بی هیچ دلیلی جانماز را به او داد.با اینکه 2،3 بار تشکر کرد و خواست نپذیرد اما راننده خیلی پافشاری می کرد.می گفت:"این جانمازو با مهرش مسافری از کربلا آورده و از صبح تا حالا این بنده خدا 2،3 بار خواست اونو به من بده که هی می گفتم حالا باشه ازت می گیرم اما مثل اینکه قسمت شما بود."

حیران شده بود گرچه اعتقادش به نشانه ها قویتر از آن بود که نتواند بفهمد این اتفاق "نشانه ای" است از طرف خدا و نه تنها یک تصادف ساده.

فردای همان روز اتفاق دیگری افتاد که این نشانه را تکمیل کرد.در اداره ای که کار می کرد پنج شنبه های هر هفته زیارت عاشورا می خواندند و پس از دعا هم صبحانه مختصری (در حد مثلاً نان و پنیر)به خرج اداره می دادند.صبح آن روز یکی از همکاران خانم به اتاق همه می رفت و از هر کس مایل بود نفری 1000 تومان می گرفت.چون آن پنج شنبه می خواستند آش درست کنند.

مطلبی که خواندید داستان نبود بلکه واقعیت و مربوط به زندگی خودم بود که هنوز یک هفته هم از آن نمی گذرد.اعتقاد من به"نشانه ها" از حدود 15 سال پیش آغاز شد که برای اولین بار کتاب"کیمیاگر"(پائولو کوئلیو) را خواندم.نام این وبلاگ را هم به همین دلیل،نشانه ها گذاشتم اما در تمام 8 سال گذشته ای که از راه اندازی این وبلاگ می گذرد هیچ مطلبی(دست کم بصورت مستقیم) در این باره ننوشته بودم.

نشانه ها به نظر من راههایی هستند برای رساندن پیام خدا به انسان که عالیترین شکل آن سخن گفتن او با برخی از پیامبرانش است.اما خدا با بندگان دیگرش هم حرف می زند.خواب یکی از این راههاست و راههای دیگری هم وجود دارد از جمله آنچه برای من اتفاق افتاد.می خواهم پس از این بیشتر در این زمینه بنویسم و امیدوارم دیگرانی هم که تجربیاتی در این مقوله دارند مرا یاری کنند.