وای

وای

تا از ایستگاه مترو بیرون بیاد به 3،4 نفر تنه زده بود.حواسش اصلاً سرجا نبود و فکر وخیال لحظه ای رهایش نمی کرد.با خودش می گفت:چرا نگاهش کردم؟چرا مراقب چشمانم نبودم؟چرا گداشتم ایمانم را از بین ببرد؟ درسته که روبروی من نشسته بود و مانتوش هم خیلی تنگ و روسریش عقب بود اما من باید ایمانم را نگهمیداشتم.باید چشمانم را می بستم یا جایم را عوض می کردم.اصلاً فرض که این کار را بی اختیار کردم یا حواسم نبود چرا موقع پیاده شدن سرم را برگرداندم و برای یک لحظه زیرچشمی نگاهش کردم؟وای،وای،وای

ناگهان یک لحظه صدای وحشتناکی توجه همه را به خود جلب کرد.موتورسواری،عابری را وسط خیابان پرت کرده بود.

/ 52 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسن

بخوانم خوشحال می شم.

محبوبه آب برین

سلام استاد خوبین هیچ فکر نمی کردم شما هم دستی بر داستان نویسی داشته باشین . به هر حال کمابیش دیدم که نظرات خوبی روی این کار کوتاه شما نوشته اند . پس من دیگر نمی نویسم . از دیدن وبلاگتان خوشحال شدم و لینک می کنمش !!

هانیه

سلام امیدوارم خوب باشید که هستیدراستی بی صبرانه منتظر اون چیزی هستم که می خواستید فرمایش کنید امانکردید ممنون از حضورتون در وبم شاد وموفق باشید[گل][خداحافظ]

سولماز

سلام این بار نظر دادن سخت تر شد. اما گفتین که می خواین بسازینش. به نظر من از نظر زمانی، پلاناتون باید بیشتر باشه چون تصویر باید جای مونولوگ رو بگیره. ذهن رو به تصویر کشیدن در نوشتن آسون اما در دیدن سخته!!!!!!!!! من دوست نداشتم صدای ذهنشو بشنوم دوست داشتم ببینم و خودم قضاوت کنم نه اینکه نویسنده بهم بگه چی ببینم و چی بشنوم. فرق بین متن ادبی با فیلم همینه خواننده متن دوست داره خودش تخیل کنه اما شما فرصت تخیل رو از مخاطب گرفتین. حتی در آثار مینی مال نباید این فرصت کوتاه را از مخاطب گرفت.

برج شیشه

برای من و تو، به نام شهرمان، برج شیشه وبلاگی برای اراکی ها به روز شد...

علی مرادی

استاد سلام... آمدیم جهت عرض ادب. ارادتمند.

هانیه

سلام مطلب جدید نمی گذارید[گل][قلب][خداحافظ]

رها

سلاممممممم خوبید؟ خوب باید بگم واقعا عالی و جالب بود... واقعا عالی... امیدوارم همیشه موفق باشید راستی اگه بهم سر بزنید...خوشحال میشم تابعددددددددددددددد[گل][لبخند][گل]

رفاهی

سلام بسیار زیبا بود استاد.ولی کاش افسوس نمی خورد.آن وقت موتور سوار به یک مرد عاشق زده بود.واو عاشقانه مرده بود. زیبایی های دنیا گاهی به اندازه یک چشم به هم زدن خود را به ما نشان می دهد.یعنی کوپن ما به ان اندازه است.ههمه ما دچار این وای وای وای گفتن ها هستیم .یا خودمان می گوییم یا دیگران برایمان می گویند.و در کل وای وای وای... چه داستان خوبی بود.