پیرمرد ومن

پیرمرد و من

پیرمرد ایستاده بود و من نشسته.البته اول ندیدمش اما وقتی کتم را در می آوردم سرم کمی بر گشت.چقدر شکسته بود و درعین حال موقر و مظلوم.

"نمی خواد پاشی پسرم،می دونم خسته ای.من راحتم".

اما من به جای پاسخ به این چشمها،تنها نگاهم را ازاو دزدیدم.احساس شرم می کردم اما پا نمی شدم.چرا؟"حتما کس دیگری پا می شه.آره،حتما کس دیگری پا می شه. اونوقته که با خیال راحت می تونم بگم من که میخواستم پا شم". پیرمرد ایستاده بود و تمام جوانها نشسته."ای بابا،خب من که حقشو نخوردم اصلاً فوقش دیگه موجهای مثبت نمیان"،رفت.آره داره عقبتر می رود.حالا دیگرحتماً اینقدر دور می شود که نتوانم تعارفش کنم.اما تنها چند گام عقبتر و پشت به من می ایستد.یعنی چه؟!!یعنی چه می خواهند به من بگویند؟ مترو در ایستگاه ترمز می کند و... یک پیرمرد دیگر.جلو می آید، جلوتر،باز هم جلوتر.حالا درست بالای سر من است.می ایستد. اما... پشت به من!

 

/ 32 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سولماز غلامی

سلام مجدد در جمله های "فوقش موجهای مثبت دیگه نمی یان" و "احساس شرم می کردم اما پا نمی شدم" جمله اول رو احساس کردم که کمی با متن فاصله داره و جمله دوم رو حس کردم مشکل دستوری اما این ها فقط احساس من بود ولی در هر صورت عالی بود بابا داستان نویس مینی مال[لبخند]

سولماز غلامی

در جواب باید بگم گنگ نبود فقط احساس کردم اگه کلمه یا جمله ای دیگه جاش بود با متن بیشتر ارتباط برقرار می کردم و جمله دومی هم احساس کردم ممکنه این باشه "احساس شرم می کردم اما پا نشدم" [چشمک]

فرانک

چقدر تلخ!

محسن

سلام ببخشید دیر اومدم یه نامه واسه فردوسی مظلوم پیدا کردم جالب بود . روز خوبی داشته باشید [گل][خداحافظ]

آرزو رضایی

درود با جستاری درباره زروان به روزم. دوست دارم دیدگاه شما را نیز بدانم.

سورنا رضوانیه

همزمان با روز جهانی ارتباطات وبلاگ گروه ارتباطات اجتماعي ايران،راه اندازي شد... www.Socialcommunication.blogfa.com

رویا عجمی

"حق هیچ وقت با هیچ کس نیست، حق با همه ی ماست، پس اگر تقصیری هست از همه ی ماست" "فرهاد آئیش"

رضا استادی

سلام داستان حس و حال قشنگی داشت. از این نظر که این موقعیت ممکن است برای همه ما پیش بیاید خیلی قابل حس بود.