نشانه ها

نشانه ها

نه پیر بود نه جوان.در میانه های عمر به سر می برد اما چهره اش خیلی خسته و شکسته بود.صورت اصلاح نکرده،موهای آشفته،چشمهای گود رفته و شانه های افتاده، از اندوه و درد عظیمی در درونش حکایت می کرد.ساعت 10 دقیقه به 4 بود که به ترمینال بیهقی رسید.مسئول فروش بلیت گفت:"برای ساعت 4 ماشین داریم اما بلیت تموم شده باید بری پای اتوبوس اگر جا بود سوارت کنن."داخل اتوبوس جای خالی زیاد بود اما شاگرد راننده می گفت مسافرای رزروی میان و جا نداریم.

با اینکه اگر جا گیرش نمی آمد باید یک ساعت تا حرکت ماشین بعدی معطل می شد اما نمی دانست چرا اصلاً از این بابت نگران نبود.انگار یک صدایی در درونش می گفت:"اگر نتوانستی سوار شوی ناراخت نشو حتماً خواست خدا بوده پس حتماً خیری هم در آن هست." بالاخره هم همین شد و با اینکه تا آخرین لحظه ایستاد اما ماشین پر شد و هیچکس را سوار نکرد.تصمیم گرفت این زمان باقیمانده را به محل کار سابقش که روبروی ترمینال بود برود.دربدو ورود یکی از راننده های پیشین آنجا را دید که به اتاق نگهبانی دعوتش کرد.عجله ای نداشت اما ترجیح می داد زودتر به طبقه بالا برای دیدن همکاران قدیمش برود که همان راننده زنگ زد به آبدارخانه تا چایی بیاورند.آبدارچی پس از آوردن چایی ها نشست و چیزی را به راننده داد.دقت که کرد دید جانماز کوچک مربع شکل زرشکی رنگی است که روی آن نوشته شده است:"یا حسین ابن علی علیه السلام". راننده همان موقع بی هیچ دلیلی جانماز را به او داد.با اینکه 2،3 بار تشکر کرد و خواست نپذیرد اما راننده خیلی پافشاری می کرد.می گفت:"این جانمازو با مهرش مسافری از کربلا آورده و از صبح تا حالا این بنده خدا 2،3 بار خواست اونو به من بده که هی می گفتم حالا باشه ازت می گیرم اما مثل اینکه قسمت شما بود."

حیران شده بود گرچه اعتقادش به نشانه ها قویتر از آن بود که نتواند بفهمد این اتفاق "نشانه ای" است از طرف خدا و نه تنها یک تصادف ساده.

فردای همان روز اتفاق دیگری افتاد که این نشانه را تکمیل کرد.در اداره ای که کار می کرد پنج شنبه های هر هفته زیارت عاشورا می خواندند و پس از دعا هم صبحانه مختصری (در حد مثلاً نان و پنیر)به خرج اداره می دادند.صبح آن روز یکی از همکاران خانم به اتاق همه می رفت و از هر کس مایل بود نفری 1000 تومان می گرفت.چون آن پنج شنبه می خواستند آش درست کنند.

مطلبی که خواندید داستان نبود بلکه واقعیت و مربوط به زندگی خودم بود که هنوز یک هفته هم از آن نمی گذرد.اعتقاد من به"نشانه ها" از حدود 15 سال پیش آغاز شد که برای اولین بار کتاب"کیمیاگر"(پائولو کوئلیو) را خواندم.نام این وبلاگ را هم به همین دلیل،نشانه ها گذاشتم اما در تمام 8 سال گذشته ای که از راه اندازی این وبلاگ می گذرد هیچ مطلبی(دست کم بصورت مستقیم) در این باره ننوشته بودم.

نشانه ها به نظر من راههایی هستند برای رساندن پیام خدا به انسان که عالیترین شکل آن سخن گفتن او با برخی از پیامبرانش است.اما خدا با بندگان دیگرش هم حرف می زند.خواب یکی از این راههاست و راههای دیگری هم وجود دارد از جمله آنچه برای من اتفاق افتاد.می خواهم پس از این بیشتر در این زمینه بنویسم و امیدوارم دیگرانی هم که تجربیاتی در این مقوله دارند مرا یاری کنند.    

/ 36 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چای سبز

جنگیدن با واقعیت یعنی منکر واقعیت شدن واقعیت را نمیتوان عوض کرد ... به عقیده من پذیرش و بعد ادامه دادن به راه باید هدف باشد

پارس بانو

1- اگر کسی بگه هیچ وقت با چنین موضوعی ( برخورد با نشانه ها) روبرو نشده دروغ گفته .. همه ما درگیرشیم و دنبال نشانه ها خواهیم رفت.. چه معتقد باشیم چه نباشیم... اما بعضی ها پیش از وقوع قضیه قابل درک نیست. خود من کسی ام که مفهوم نشانه ها رو لمس کردم . اما نه قبل از وقوع یک اقدام .. بلکه بعد از اون !!! یعنی بعدها فهمیدم اون جریان یک نشانه بود تا من بفهمم که ............ 2-کیمیاگر کوئلیو رو به عنوان داستانی نگاه میکردم که قدرت سرنوشت و خواست برتر رو به تصویر میکشه .. گرچه آغاز جریان با یک خوابه .. و میتوانه نشانه به حساب میاد . اما زمانی که من خوندن این کتاب رو تموم کردم پیام آقای پائولیو رو اینطور گرفتم که همه چیز اولن از پیش تعیین شده ست و دومن ما در مسیر رسیدن به این تعیین شده ها هستیم...

سید مهدی نژادهاشمی

سلام دوست من با عنکبوتی نشسته بر فریاد به روزم منتظر قدوم سبزتان هستم مانا باشید [گل]

ژيلا

اومدم بگم سلام و بگم طي روزهايي كه نبودم و به اجبار هم نبودم دلم حسابي براتون تنگ شده بود. چون به خاطر خيلي چيز ها دوستتون دارم حالا هر كي مي خواد حسودي كنه. خوب همه رو كه نمي شه دوست داشت مي شه؟

ژيلا

متاسفانه به خاطر شغلم تحت تاثير مستقيم اتفاقات ناگوار جامعه قرار مي گيرم و دردهاي اجتماع و هموطنانم مسقيمن روم اثر منفي مي زارن . بارها به خاطر اين كه نوشته هام اثر بيشتري رو مخاطب بزارن خودم رو اول شخص قرار دادم و گفتم كه گرسنه ام كه بيچاره ام كه دهنم به خاطر ديدن ميوه هاي آبدار فصل كه نمي تونم بخرم و بخورم آب افتاده. اما آني بوده و رفع شده. به قول مادر بزرگ خدا بيامرزم كه هميشه مي گفت مثل ابر بهاري هستي / اين افسردگي هام كه دچارش مي شم ثبات ندارن. خوب مي شم به زودي.اما يادمون باشه كه آدمي بدون عشق و دوست داشتن حتمن مي ميره و من از اين گونه مردن خيلي مي ترسم. خيلي

سهیلا

جالب بود. اما من که نفهمیدم این نشانه چه نقشی تو زندگی این ادم بازی کرد و قرار بود کجا بهش تبشیر و تنذیر بده. مثلا اگه با اون اتوبوس می رفت اتفاق ناگواری می افتاد یا حالا که جا مونده بود غیر از جانماز زرشکی براش یه حادثه خاص تر اتفاق می افتاد. شاید می شد، اون بخش نشانه رو پر رنگ تر دید. به هر حال من هم به نشانه ها معتقدم و معتقدم گاهی حسش بسیار درونی تر از این حرفاست. اما تو این داستان واره چیزی درخور این نام عنوان نشده

بهنام.ج

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت ! دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت . مانند مرده ای متحرک شدم ، بیا ! بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت ... در انتظار ردپاي عبورت و گرماي حضورت .

hossein

نمیدونم چی بگم به خدا. من همین امروز کتاب کیمیاگر رو تمام کردم. امشب هم بطور اتفاقی وارد سایت شما شدمو مطالبتون رو خوندم.حس میکنم بعد جدیدی ازین دنیا رو کشف کردم. اتفاقات گذشتمو که مرور میکنم نشانه ها رو به وضوح میبینم. چقدر خدا دوست داشتنیه ...