آدونیس

خود باختگی

پریشب همراه یکی از دوستانم به جلسه مصاحبه مطبوعاتی آدونیس شاعر معروف سوریه ای الاصل تبعه لبنانی که تا کنون چند بار نامزد جایزه نوبل شده رفته بودیم.یکی از وقایع بسیار تأ سف بار این جلسه( که البته چندان تازه نبود وقبلأ هم مشابه آن را زیاد دیده بودم)رفتار یکی از اسمأ خبرنگارانی بود که هم آبروی هرچه خبرنگار حرفه ای است را برد و هم کلأ آبروی ایرانیان را چون با وجود وقت کم جلسه، تعدا نسبتأ زیاد خبرنگاران و اینکه او قبلأ نیز یک سؤ ال پرسیده بود، بحثی را آغاز کرد در خصوص اعتقادات دینی آدونیس و این گفته او که مذهبش ادبیات است بعد هم در برابرتعجب منطقی این شاعر و بیان این مطلب از جانب او که فکر نمی کنم این مسأله مهمی باشد،دوباره  پرسید:"اگر مهم نیست پس چرا شما را از سوریه اخراج کردند؟" اما نهایتأ وقتی متوجه ناراحتی مژدبانه او شد با دستپاچگی آشکاری شروع به عذرخواهی کرد وگفت:"من این مطلب را برای چاپ نمی خواستم و بعدأ در جلسه ای خصوصی از خودتان می پرسم."(البته آدونیس هم در ادامه گفت:خروج من از سوریه در سالهای جوانی و به دلیل عقاید سیاسی و اجتماعی بود نه مذهب،الآن هم خیلی راحت به سوریه رفت و آمد می کنم).

 نمی دانم واقعأ طرح پرسش در خصوص اعتقادات شخصی افراد_اگر اصلأ این کار ازاساس غلط نباشد_درچنین نشستی چه جایگاهی دارد؟ آن هم در شرایطی که مطالعه و تسلط کافی را نسبت به موضوعی که مطرح می کنی نداشته باشی.بهرحال وقتی ملاک ما در انتخابها بیشتر رابطه است تا ضابطه نتیجه همین می شود که درمثلأ عرصه رسانه ای(چه مطبوعا ت وچه صدا وسیما)بسیاری اوقات خبرنگاران بی دانشی را می بینیم که هدف اصلیشان از ورود به این کار دیدن و عکس گرفتن با چهره های سرشناس در زمینه های گوناگون(عمدتأ در ازای کار مجانی)یا استفاده از موقعیتها و شرایط بعنوان سکوی پرش برای آینده است.

 اما حدود 3 ساعت پس از این جلسه قرار بود یک برنامه شعر خوانی با حضوراو و خانم ونوس کوری گاتا(شاعر و مترجم لبنانی الاصل فرانسوی)در فرهنگسرای نیاوران برگزار شود و من که(علیرغم قول آن دوستم که همراهش به مصاحبه آمده بودیم و یک جورهایی هم میزبان آنها بود)نتوانسته بودم گفتگویی اختصاصی با آدونیس داشته باشم ناچار شدم به فرهنگسرا بروم.

 یکی از هنرمندان سرشناسی که در خارج از کشور هم چهره شناخته شده ای است و او را به نام روشنفکر هم می شناسند(واقعأ که این کلمه در مملکت ما چه برچسب در دسترس و ارزانی است) وقتی بالاخره آدونیس آمد با اخساسی غیر قابل توصیف او را در آغوش گرفت وگفت:"شما برترین شاعر زنده دنیا هستید" و بلا فاصله چند ماچ عاشقانه هم نثارگونه ها و پیشانی او کرد.این در حالی بود که درچهره آدونیس کوچکترین احساس و تغییر حالتی از این سخن و ابراز احساسا ت دیده نمی شد.واقعأ خیلی دلم می خواست بدانم این حرف چقدرحقیقت دارد و چقدر از ته قلب اوست.همان موقع به یکی از همکارانم که می دانستم حتمأ درباره این آدم مطالعه کرده است(چون وجود او ترکیبی از چای،سیگار و کتاب است)گفتم:فکر می کنی چند درصد کسانی که امشب اینجا آمدند این شاعر را میشناسند؟گفت:نیم درصد.اما یکی دیگر ازدوستانی که کنار ما ایستاده بود و تا کنون چند رمان هم نوشته است بهش برخورد و گفت:من هم این آدم را نمی شناسم.اصلأ برای چه باید بشناسم؟خب دوستش داریم دیگر مثلأ الآن اگر فلان فوتبالیست درجه دو هم اینجا بیاید مردم جمع می شوند.

 واقعأ باورم نمی شد نویسنده ای که مثلأ جزء روشنفکرهای این مملکت است چنین نگاهی داشته باشد و آدونیس و کسانی را که برای او می آیند با فلان فوتبالیست و علاقمندانش مقایسه کند.آیا جنس این دو گونه مخاطب یکی است؟!!

 البته حرف او در خصوص دلیل آمدن مردم شاید چندان هم دور از حقیقت نباشد اما واقعأ چرا ما باید اینقدردچار عقده خود کم بینی باشیم که تازه روشنفکرمان اینگونه بیندیشد و سخن بگوید؟!

 اگر به احساسات راسیونالیستی متهم نشوم(چون اصلأ چنین  دیدگاهی ندارم)با خودم فکر می کردم مگر نه این است که آدونیس از قومی است که تازه پس از آمدن پیامبر و فتح امپراتوریهای ایران و مصر و روم و آشنایی با این تمدنهای کهن کم کم معنی فرهنگ و تمدن را فهمیدند و تا پیش از آن به شهادت تاریخ یا دزد دریایی بودند یا بیابانگرد در صورتیکه ما متعلق به یکی از کهن ترین تمدنهای تاریخ هستیم و مگر نه این است که ما بزرگانی مثل:مولانا،حافظ،سعدی،خیام،فردوسی و...را در گذشته و همچنین:شاملو، فروغ،پروین،دولت آبادی و....را در دوران معاصر داریم که شوربختانه به دلیل ضعف نهضت ترجمه آنچنان که باید وشاید به جهانیان معرفی نشدند؟با این سابقه تاریخی چرا باید در مقابل امثال آدونیس ها دچارخود باختگی،فریفتگی وخود کم بینی شویم؟ریشه این ضعف فرهنگی در کجاست و راه درمان آن کدام است؟

/ 9 نظر / 7 بازدید
آسيه

ضعف ما در اين است كه :هميشه برايمان مرغ همسايه غاز بوده.

زلیخا

تا بوده چنين بوده تا هست چنين باشد

بهنام عباسي فر

سلام و حالا كه ديگر دانشگاهي دركار نيست بهتر مي شود خواندتان...اين متن از آن متن هاييست كه احتمالا شب دير وقت نوشته شده...والا من نوعي كه راسيوناليزم به ساماني در آن نيافتم...در خصوص آقاي آدونيس عزيز هم بايد بگويم هركاري كه شاهرخ بيچاره تندرو صالح توش دخيل شود اينجوري فر مي خورد توش!پارسال هم سرماجراي بوبن فر خورد...در خصوص كوفتي بودن نظام رسانه و اربابان داهاتي آن در ايران باهاتان موافقم...يا حق ...درود خدا بر پازوليني كبير

اندیشه

سلام لطفا متن جديد بذار. دلم پوسيد از بس اومدم و رفتم. از متن های ديگرون هم بذاری ما قبول داريم. آقا اگه وقت ندارين بدين ما بنویسیم!

ترنم اندیشه

سلام. انشاا... سال جديد سالی پر از موفقيت و سلامتی و شادکامی و برکت برای شما و همه ايرانيان باشد.

ترنم اندیشه

شاخه تکیده، گل ارکیده ... با چشمای خسته، لبای بسته/ غم تو روی چشماش آروم نشسته ... شکوفه شادیش، از هم گسسته/ آشنای درده، خورشیدش سرده ... تو قلب سردش، غم لونه کرده/ مهتاب عمرش در پشت پرده ... هر ماه و سالش، پاییز سرده/ دستای ظریفش تو دست مادر ... پیکر نحیفش چون گل پرپر/ از محنت و درد آروم نداره ... سایه سیاهی رو بخت شومش / ارکیده تنهاست/ زیر هجومش طوفان درد پایون نداره/

ترنم اندیشه

دست من و تو می تونه باهم ... قصری بسازه با رنگ شبنم/ شکوفه ای که غمگین و سرده ... گل ارکیده است، نمیره کم کم/ بیا نذاریم گل ارکیده ... گلی که چهره اش پاک و سفیده / که توی پاییز شاخه ی بیده ... بهار ندیده، نمیره کم کم/ دستای ظریفش تو دست مادر...

ترنم اندیشه

سلام لطفا گلايه نکنين! وبلاگی که از زمان ناصرالدين شاه تا الان آپديت نشده لينک رو می خواد چيکار؟! اين بابا آدونيس نمی دونم زنده است يا مرده؟!! ولی هنوز نوشته اش تو وبلاگ شما تو اون صدر مطالبه! حالا شما بفرماييد من لينک اينجا رو چطور تو وبلاگم بذارم! اون وقت شما اين همه نوشته ای ادبی و دفترهای خاطرات دارين!!

نساء

من خوشحالم نه برای اولين بار متن های شما را خواندم بهر حال اميدوارم هر روز بهترين قلم را بنويسيد که از اين ور بام نيافتيد. بای